يک تجربه

می دونی تا وقتی که برای زندگی نجنگی قدر زيستن رو نمی فهمی! تا روزی که تنگی نفس ، نفست رو به شماره نندازه نمی فهمی حکمت اين راز رو  که برای هر نفس دو بار شکر واجب است . بايد بهای هر نفس رو داد بهای هر ثانيه رو ... بهای عمر رو ... برای هر چيزی که داری و بدست مياری بايد بهاش رو بپردازی وگرنه از دستش ميدی ...

راستی من بايد شکر اين روزها رو بگم ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤


بخشش

الان توانايی پذيرفتن خيلی چيزها  ، بخشيدن  خيلی چيزها رو دارم . اما ديگه چيزی برای بخشيدن ندارم

خيلی از چيزهايی که داشتم خيلی ساده از بين رفت ... درست مثل خودم ... مثل خودم...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤


يه تصميم جديد ...

خب تصميم گرفتم هر هفته اينجا بنويسم ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤


دلم تنگه ...

بهمه گفتم به من زنگ نزنيد می خوام يادم بره خواهر و برادر دارم ... حالا به يه آدم عاقل احتياج دارم که باهاش درد دل کنم و هيچکی نيست ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤


به کجا چنين شتابان ....

نبودم ... اين چند روز ... اين دو هفته ....

وقتی هواپيما از فراز مرز سوريه گذشت کودکم خواب بود و من مشتاقانه بو کشيدم ... شايد دنبال بوی تو هو را می بلعيدم ... سوريه هم مثل عراق خاک آلود بود و کثيف  درست مثل عراق ... نه شايد بدتر ... آنقدر بدتر که آرامشی که در نجف داشتيم هرگز در دمشق و شام تجربه نکردم بيشتر غم بود و تنهايی و حس دويدن در ميان خاکروبه های  شهر که انگار هرچه صبحهای زود آن را می شستند بويی از تميزی نمی برد ...

از زيارت و سياحت هيچ نفهميدم نه از مقام هابيل نه از تکيه سليمانيه نه از باب صغير نه از غار جوع و دم کودکم تنها در کنار خاک کودکی آرام می گرفت که من های های گريه می کردم ...

 

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤


حتی خيال من رخساره ترا از ياد برده است

من تو رو با کسی بهتر از تو اشتباه گرفته بودم ....

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤


همه هستی من آيه تاريکی است ...

هميشه فکر می کردم همه دردها همه زخمها  همه چيز  يه روزی تسکين پيدا ميکنه ولی ديروز فهميدم از هر زخمی يه ردی باقی می مونه  ... هرچقدر هم که سعی کنی نمی تونی رد اين زخم رو پاک کنی از بين ببری ... حتی اگه رو پوستت نشونی هم نمونه، يه خاطره باقی می مونه، يه حس گنگ!!!!  توی زندگی هم همينجوره هرچی سعی ميکنی خوب زندگی کنی خوب بمونی بازم می بينی يه روز يه کاری کردی که ميون همه سرخوشيها می آد و تکه تکه همه سرخوشيت رو که نه ! همه وجودت رو با خودش ميبره  گاهی اوقات به روحت هم رحم نميکنه ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤


حسی با من است ...

حس ميکنم هنوز هر روز کسی برای من دعا ميکند ... حسش می کنم ... جايی شايد خيلی دور شايد خيلی نزديک ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤


ديشب

دراز کشيده ام روی تخت ... چشمهايم را هم بسته ام ...

گفت حدس بزن به چه فکر ميکنم ... گفتم دانشگاه ... گفت از کجا فهميدی ... جوابی نداشتم ... گفت به کجای دانشگاه ... گفتم پشت رستوران ... نه ! زمين فوتبال ؟ نه ! اوم آزمايشگاه ... گفت يادت می آيد ... گفت نه ... و يادم آمد ... عينک و پيچی در دستم بود گفتی چه شده نشانت که دادم درستش کردی ... ديشب پرسيدی راستی عينکت پيچش باز شده بود يا به خاطر من آمدی ؟؟

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤


شکر

 

 « لك الحمد ، حمد الشاكرين لك علي مصابهم  ..... »

سپاس تو راست  ، سپاس آنانكه تو را در مصيبتهاشان سپاس مي گويند ......

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤