بی تو ای آرام جانم يا سوختم يا ساختم

بعد يه دست درد طولاني بالاخره دل و دستم يكي شد ...

بعضي وقتها يه تصميمهايي تو زندگي هست كه نه خودت دوستش داري نه باقي ولي مجبوري انجامش بدي ...

من كار كردن رو دوست دارم به كارم عشق ميورزم ولي بايد ديگه كار نكنم ... چون رهام هر روز صبح گريه ميكنه ... چون از محل زندگيم تا محل كارم راه دور شده ...

ممكنه هيچ وقت ديگه نتونم وبلاگ بنويسم ... سخته نه ؟؟؟  دلم ميخواد گريه كنم ...

 

من نمي دونم چي بنويسم ....اين روزها بيشتر شبيه يك آسمان خاكستري پر بارانم

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳


ثار الله

ازم پرسيد ميدونی چرا پرچمی که بالای سر کنبد حرم حضرت زندند سرخه ؟؟؟

گفتم : اووم چون شهيد شده ... چون خونش سرخه ... چون ... آخر سر با سرافکندگی گفتم نميدونم ...

گفت : اعراب در زمان صلح بالای سر رو خيمه ها پرچم سفيد ميزندند ... وقتی که توی جنگ بودند و در چهار ماه حرام پرچم سرخ به اين معنی که ما در جنگيم ولی صبر کرديم در ماههای حرام تا وقت مناسب .. پرچم قرمز بالای گنبد مرقد امام حسين هم يعنی هنوز در جنگيم ولی صبر کرديم در اين سالهای حرام ...

گفت : حالا ميدونی ثارالله به چه معنی است ... گفتم : عربها وقتی کسی رو ميکشتند به سراغ خونخواهی ميرفتند و به اون کسی که به خاطر خونخواهی اش قيام کرده بودند ثار ميگفتند ... گفت آره امام حسين ثارالله است خدا مطالبت خونش رو از زمين ميکنه ...

گفت ميدونی حسين حجش رو کامل نکرد اومد کربلا ۷۲ قربونی داد ؟؟

گفت ميدونی خدا از خون اسماعيل گذشت به خاطر خونی که از حسين ريخته ميشد ؟؟؟؟

تعبيرهای قشنگی بود ...دلم خواست شما هم بخونيد...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳