دلت آمد ؟؟؟؟
خاطرات روزانه
نصفه شبی از خواب پریده بود و گریه میکرد ... سرم به شدت درد میکرد ... آروم بغلت کردم گفتم چی میخوای مامانی من ... شین ... ماشیناشو برداشتم آوردم تو تخت ... هی خوابش میبرد و بیدار میشد خوابم برد بیدار شدم دستام تو دستاش بود ... باید با پدرش صحبت کنم ... این بچه میترسه ...
اندر احوالات خودم
از آدم دروغگو بدم میاد ... از تو هم بیشتر بدم میاد وقتی دروغگو میگی ... من احمق نیستم هر چند خیلی حماقت کردم ...
شعر امروز
صندلی در کنار جاده منتظر است
آفتاب می آید و میرود
باران می آید و میرود
برف می آید و میرود
ولی تو
نه از جاده میایی
نه از قلب من میروی ...
وبگردی از وبلاگ رویای نیلی ...
مگر ميشد آدم فقط يک بار عاشق بشود؟عشق ابدي فقط حرف است،پيش ميآيد که آدم خيلي خاطر کسي را بخواهد،اما هميشه وقتي آدم فکر ميکنه که دلش سخت پيش يکي گرفتار است،يک دفعه،يک جايي،ميبيند که دلش،ته دلش،براي يکي ديگر هم مي لرزد،اگر باوفا باشه،دلش را خفه ميکنه و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش باقي ميماند،اگر بي وفا باشد،مي لغزد و همه ي عمرش عذاب گناه بر دلش ميماند،هيچکس حکمتش را نميداند....حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را،يکي را بايد انتخاب کند،فرار ندارد
سکوت حرف دلم نيست ... خاطرت باشد
خاطرات روزانه
صبح خواب موندم یعنی خواستم که خواب بمونم ...بالشتم رو گذاشتم کنار بالشت کوچولوش و به بازوهای سفید و لختش خیره شدم ... چقدر این موجود کوچک زیباست ... خوابم برد بیدار که شدم دیدم بیداره دستش رو گذاشته رو صورتم و به آرامی نوازشم میکنه ... گفتم بیا بغلم ... بدنش رو نزدیکم کرد در آغوشم محکم فشردمش ... چقدر دوستش دارم ؟؟؟ از خودم پرسیدم ... واقعا مادر بودن یعنی چی ؟؟ غریزی ؟؟ یا آدم یاد میگیره مادر باشه ... روزی که بدنیا اومد هیچ حسی بهش نداشتم ولی الان دیوونشم ...گاهی اوقات از خودم میپرسم حاضرم در موقعیتهای خطرناک بین فسقل و خودم ، فسقل رو انتخاب کنم ؟؟؟
ساعت 10 بود ... داشتم میگفتم من اصلا مادری بلد نیستم ...
ساعت 12 این لینک رو دیدم http://www.isna.ir/news/NewsCont.asp?Lang=P&id=466631 بغض گلوم رو فشار میداد یاد وقتی فسقل 35 روزه بود و من شیر نداشتم که بهش بدم افتادم ... همون روزی که از گرسنگی گریه میکرد و من به پدرش التماس میکردم که بذاره بهش شیر خشک بدم ... راستی کدوم مادری میتونه با یچه اش این رفتار رو بکنه ... میترسم نکنه منم اینجوری بشم ... ؟؟؟
اندر احوالات خودم
بگذار سر به سینه ام تا بگویمت اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
راستی از روزی که من از زندگیت رفتم بیرون همه چی مثل قبل شده مگه نه ؟؟؟؟
شعر امروز
گفتی بمان!می خواستم اما نمی شد
گفتی بخند!بغض گلويم وا نمی شد
گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت
گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد
...
می خواستم ناگفته هايم را بگويم
يا بغض می آمد سراغم يا نمی شد
گفتی که تا فردا خدا حافظ ولی آه
آنشب نمی دانم چرا فردا نمی شد
کاش ميشد سرنوشت رو از سر نوشت ...
با تو ام با تو ... با تو که اسمم تو شناسنامه ات نشونه از مالکيت تو داره ... کاش فقط شبها که به خانه ميامدی لبخندی به لب داشتی ... کاش گاهی نه هميشه از شنيدن جواب منفی من آنچنان مکدر نمی شدی که آرزوی مرگم را بکنم ... آی با تو با تو ... تويی که مرا عشقت مينامی ... عشق اول و آخرت ... کاش گاهی با من حرف ميزدی از دلتنگيهايت ميگفتی ... کاش گاهی با من ميخنديدی از شاديهايت ميگفتی ... کاش وقتی عصبانی هستی کودکم را کتک نمی زدی ... کاش تنهايم نميگذاشتی آنقدر که فکر کنم بار اين زندگی را بايد تنها به دوش بکشم ... گاهی باور آنکه تو آن دفتر ها را برايم پر از جملات عاشقانه کرده ای سخت می شود ...
با سکر بی خيالی اعصاب خويش را تخدير می کنم
نمی فهمم اصلا نمی فهمم ... چرا باید بعد از 10 سال!!!!!!!!!
به جای ماشینای آزادی به اشتباه سوار ماشینای انقلاب شدم زیر پل گیشا تازه فهمیدم باز این منگی ام کار دستم داده با عجله از ماشین پیاده شدم ...یهو یه صدای آشنا میخکوبم کرد ... قبل از اینکه برگردم و ببینم حدسم درست بوده یا نه تمام خاطرات تلخ و شیرین اونروزها از جلوی چشمانم رژه رفتند فقط آرزو کردم تو نباشی و تو بودی ... بعد از 10 سال ... باز دیدمت اه ...
من از عرض اتوبان رد شده بودم و تو وسط اتوبان دنبالم بودی ... صدام میزدی ... مریم! مریم! ... ماشینت رو با پنجره باز رها کرده بودی ...برگشتم نمی دونستم چه عکس العملی باید نشون میدادم ... گفتی سلام دست دراز کردی که دست بدم ... با بی شرمی تو چشمات زل زدم ...گفتم دست نمیدم ... خودتو جمع و جور کردی ... گفتی بیا بریم من در ماشین و قفل کنم یا برسونمت ... جواب دادم نه ممنونم !!! ولی بی اختیار پشت سرت اومدم انگار اومدم که خیلی حرفها رو بهت بگم ...
گفتی ازدواج کردم ... گفتم فراموش کردی حتی یه بار با خانومت اومدی دم در دانشگاه دنبالم ...
گفتی آه راست میگی ...
گفتم بچه داری ... گفتی یعنی نمی دونی ؟؟؟ نه خودم هنوز بچه ام .. یادم اومد من دوم راهنمایی بودم و تو سال آخر دبیرستان ! به تمسخر گفتم بچه !
گفت تو چی ؟؟؟
من !!!!!!! آه!یعنی نمی دونی ؟؟؟؟ من ازدواج کردم ... یه پسر دو ساله دارم ...
گفت پسرتم عروسک ِ ؟ گفتم نه مثل تو فضوله ...
گفت برسونمت ؟؟؟ نه مرسی
گفت شماره تلفنت رو بده ؟؟؟ نه نمی خوام بدم ...
گفت تو هنوزم برای من مریمی ... تو خیلی بهتر از اونی بودی که من فکر میکردم ... تو ...دوستت دارم ...
گفتم : کاری نداری ؟؟؟ من باید برم و هنوز یه نیروی عجیب نگهم میداشت ... چشم گردوندم توی ماشین !!! جلوی داشبورت یه عروسک بود یه خرگوش سفید ... بی اختیار گفتم آه ه ه ه ... خرگوش سفید ماله من بود ... وقتی گواهینامه گرفتی و اون رنوی سفید رو خریدی ...من این خرگوشم رو دادم عمه ات برات بیاره ... عمه جلوی مامانم چشمک زد و گفت اول سیسمونی میفرستی ... چند سالم بود 13 یا 14 ...
نگاهت دنبال نگاهم اومد ... گفتی هنوز دارمش ... خندیدم گفتم من هنوزم برات مثل این خرگوش سفیدم !!! گفتی مریم دوستت دارم ... گفتم چه دیر به این نتیجه رسیدی ... 10 سال از اخرین روزی که با هم حرف زدیم گذشته ... 7 سال در کنارت بودم ... حالا از سالهایی که کوچیک بودم و تو رو مثل یه همبازی میدیدم بگذریم ... جهانگیر نگو دوستت دارم نگو .. گفت دوست داشتن عیبه ؟؟؟ گفتم نه نه زیباترین حسی که دو نفر نسبت بهم دارند ولی وقتی میگی دوستم داری حالم بد میشه حالم از خودم و بعد از تو بهم میخوره ...گفت تو دوستم نداری ؟؟؟ میدونم حالم و همیشه از عمه ام میپرسی !!! گفتم من حال خیلیها رو میپرسم اگر به جایی رسیدم که حالتو میپرسم نشون میده شدی برام یه آدم مثل همه آدمای دیگه ... نه من دوستت ندارم ... ازت متنفر هم نیستم ولی بذار برای حسی که به تو دارم هیچ اسمی نذارم ... حداقل امروز با یه کوله بار تجربه میدونم حس بین من و تو عشق نبود ... دوست داشتن نبود ... حسی بود برای پر کردن لحظات تو با خرگوش سفیدت و برای من حس گنجشک در قفس بود که دلخوش بود به تو که به من آب و دونه میدادی ... گفت من اشتباه کردم ... ولی همه چی تقصیر من نیست ... خواهرات گفتن جسد تو رو هم تحویل من نمیدند ... گفتم به همین دلیل من مقابل همشون وایستادم و گفتم دوستش دارم ... به همین دلیل بود که وقتی برادرت گفت امروز خواستگاری رفتی و اون به خاطر من قهر کرده بود ... من حرفهاش و باور نکردم ... به همین دلیل بود که میدیدم برای خرید عروسی میرفتی و با من نرد عشق میباختی ... نه جهانگیر روزگاری عشقت رو باور میکردم که اینجا نبودم بچه ای نداشتم شوهری نداشتم تو زن نداشتی ... ولی وقتی زن گرفتی ... وقتی برای فرار از تو ازدواج کردم ...وقتی الان یه بچه دارم و با تو نیستم زن تو نیستم یعنی باید به اون عشق و احساس تو هم شک کرد یا به عقل من شک کرد اگه هنوز احساس تو رو باور داشته باشم !!! گفتم من از تو گله دارم میفهمی گله دارم ...نه برای اینکه با من ازدواج نکردی .... به خاطر بازی که با من کردی ... یادت آوردم شبهایی که زیر پنجره اتاقم مینشستی ... یادت آوردم ... خیلی چیزها رو یادت آوردم .... وقتی حرفهام تموم شد ساکت بودی و نگاهت مات ... گفتی ... برسونمت ...داد زدم دربست !!!!بعد های های گریه که امانم نمیداد ...
گاه تاب نمی آورم اين درد را
در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگيرم
...
در اين فکرم من و دانم که هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
صد افسوس که از حال دلم بی خبری ...
همزبانی نيست تا بر گويمش راز اين اندوه وحشت بار خويش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خويشتن را مايه ی آزار خويش
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی ... خيلی وقته که دلم برات تنگ شده ... خيلی وقته اين حس عاشقی نکبتی باز اومده سراغم ... خيلی وقته که دلم برای حرف زدن ... قدم زدن .... توی بارون توی پارک شطرنج نشستن و از سرما لرزيدن تنگ شده ... بهونه قشنگ من ... راستی اون روزا چقدر آسمونا آبی بود ... چقدر برفها سفيد بود ... اون روزا همه چی قشنگتر بود ... چقدر زنده بودم ... چقدر شاداب بودم ... فکر ميکردم ۱۰ سال جوونترم ... ولی اين روزهای تنهايی ... اين روزهايی که بايد نام ترا از هرچه دفتر و ديوار پاک کنم ...چقدر کسلم ...چرا هيچ چيزی نمی تواند روزهای ساده مرا به هيجان بياورد ... دلم ميخواد نامت را نه از هرچه ديوار نه از هر دفتر ... تنها نامت را از ذهن آشفته ام پاک کنم ... نه شايد اگر نام تو را تنها از دفتر قلبم بيرون کنم به آرامش برسم ... راه حلی نمی دانم ... روزهاست که بين ما هيچ کلامی رد و بدل نشده ... روزهاست که ديداری نبوده ... روزهاست که از من شيدا تنها آشفته ای مانده که روزهايش را با پاک کردن سبزی قورمه و کرفس ميگذراند ... ديوانه ای مانده که تنها دلخوشيش کودک نو پايش شده ...بی حوصله ام ... بی حوصله ام ....
خليج فارس !!! الخليج العربی ؟؟؟؟

بعد اینو ببینید و بادقت هم ببینید arabian gulf الخليج العربي
خاطرات روزانه
دیروز اتفاق جالبی نیفتاد یا شاید افتاد و من ندیدم ... فکر که میکنم میبینم از دیروز تا امروزخیلی اتفاقای شیرین و خوب افتاده هوا سردتر شده چه خوب! امروز عاشقا نزدیک تر به هم راه میرند .دیروز بارونی بود چه خوب! شعر ها لطیف تر شده و جویها پر آب تر ... امروز آسمون آبی تره چه خوب! پسرم معنی آبی آسمانی را فهمید ... امروز صبح زود با یه خواب پریدم خوابی که بوی عشق میداد بوی تو یی که هرگز نوشته هایم را نمی خوانی چه خوب هنوز دهانم طعم گس عشق را دارد ... امروز روز خوبی است میدانم
اندر احوالات خودم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است !!!! باید فراموش کنم ...
وبگردی از وبلاگ شب چره
کاش دنيا
درخت ممنوعی داشت
تو هوس میکردی
پيش چشمان خدا
من بدزدم از آن
سيب سرخی يکشب
با طلوع خورشيد
سيب در دستهامان
به جهانی ديگر
ما هبوط ميکرديم
شعر امروز
به هم عشق میورزيم و زندگی میكنيم
زندگی میكنيم و به هم عشق میورزيم
و نمیدانيم زندگی چيست
و نمیدانيم روز چيست
و نمیدانيم عشق چيست
ژاكپرور
مرسی اسمر جان
اين نيز بگذرد !!!
خاطرات روزانه
دیروز برای اولین بار عصبانی بودم ...نه برای اولین بار عصبانی بودم و داد میکشیدم ... آقای همسر گفت اولین باره که من میبینم خانومم در هنگام عصبانیت داره داد میزنه و از اون آرامش همیشگیش خبری نیست دلم می خواست مادرم بدترین فحشهای دنیا رو بهم یاد داده بود تا نثارش میکردم ... ولی فقط تونستم بهش بگم خیلی بدبختی ... و اینکه چشم تنگ مرد دنیا دوست را ..... یا قناعت پر کند یا خاک گور
یه تصادف کردیم 55 روزه که داریم التماس میکنیم بیا خسارت بگیر و برو اههههههههههههههه
اندر احوالات خودم
با بغض داد زدم ازت متنفرم به من زنگ نزن ... گفت تو تنفرت هم عشقه ... گفتم برو با همین خوش باش !
تفکرات امروز صبح
صبح تو حال و هوای شیطان و خدا بودم ... عجب جسارتی آدم به خالقش بگه نه ... البته آدم که نه شیطان چون آدما روزی هزار بار رو حرف خالقشون حرف میزنند ... ولی یه چیزی به ذهنم رسید مگه خود خدا نگفته که به غیر از من تعظیم نکنید نکنه شیطان بخت برگشته فکر کرده خدا داره امتحانش میکنه ؟؟؟
شعر امروز
سکوت میکنم و عشق در دلم جاری است
که اين شگفتترين نوع خويشتنداری است
تمام روز ، اگر بیتفاوتم ؛ اما
شبم قرين شکنجه، دچار بيداری است
رها کن آنچه شنيدی و ديدهای، هر چيز
به جز من و تو و عشق ِمن و تو، تکراری است
من از خودم تهیام، از تو نيز؟ نه! بگذر
همين! دليل چهلسالگی، سبکباری است
مرا ببخش! بدی کردهام به تو، گاهی
کمال عشق، جنون است و ديگر آزاری است
مرا ببخش اگر لحظههايم آبی نيست
ببخش اگر نفسم، سرد و زرد و زنگاری است
بهشت من به نسيم تبسمی درياب
دل ِجهنمیام را که غرق بيزاری است
تو دفترم نوشته بودم ولی از کجا ؟؟؟؟
اين پست ديروزه ...
خاطرات روزانه ...
عجیب به فکر خوش تیپیش ... بابا این فسقل من فقط دو سالشه ... ولی صبح خودش میگه چی میخوام ببوشم ... هر روز سر این موضوع دعوا داریم امروز هم گیر داده بود کفش کتونی آبیش و با شلوار مخملی بپوشه ... از یه طرف خوشم میاد از یه طرفم لجم در میاد ...
اندر احوالات خودم
عجیب دلتنگم ... چرا دایره اطراف من اینقدر تنگ و کوچیک است ؟ چرا آدمایی که میشناسم تعدادشون اینقدر محدوده ؟؟ من فکر میکنم دچار یه زندگی عادی تر از عادی شدم ... از خودم این روزا متنفرم ...
وبگردی از وبلاگ دلتنگیهای عاشقانه
شعر امروز
به شوق آنکه پس از سالها صدف بشوم
مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم؟
که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند
برای گردن رقاصه ای به صف بشوم؟!
طلوع پشت غروب و غروب پشت طلوع...
نخواه يک زن تنهای بی هدف بشوم
اگرچه سمت تو دريا هميشه توفانی است
بگو برای تو با موجها طرف بشوم!
شبی که بشکفد از عشق چهرهء دريا
زنان هلهله زن، دختران ِ دف... بشوم
زنی شبيه زنان جنوب چشمانت
پر از طراوت ناياب يک شعف بشوم
تو شهر عشق منی! در تو ساکنم ای خوب!
نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم
مژگان عباسی
