يک تجربه

می دونی تا وقتی که برای زندگی نجنگی قدر زيستن رو نمی فهمی! تا روزی که تنگی نفس ، نفست رو به شماره نندازه نمی فهمی حکمت اين راز رو  که برای هر نفس دو بار شکر واجب است . بايد بهای هر نفس رو داد بهای هر ثانيه رو ... بهای عمر رو ... برای هر چيزی که داری و بدست مياری بايد بهاش رو بپردازی وگرنه از دستش ميدی ...

راستی من بايد شکر اين روزها رو بگم ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤

بخشش

الان توانايی پذيرفتن خيلی چيزها  ، بخشيدن  خيلی چيزها رو دارم . اما ديگه چيزی برای بخشيدن ندارم

خيلی از چيزهايی که داشتم خيلی ساده از بين رفت ... درست مثل خودم ... مثل خودم...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

يه تصميم جديد ...

خب تصميم گرفتم هر هفته اينجا بنويسم ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

دلم تنگه ...

بهمه گفتم به من زنگ نزنيد می خوام يادم بره خواهر و برادر دارم ... حالا به يه آدم عاقل احتياج دارم که باهاش درد دل کنم و هيچکی نيست ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤

به کجا چنين شتابان ....

نبودم ... اين چند روز ... اين دو هفته ....

وقتی هواپيما از فراز مرز سوريه گذشت کودکم خواب بود و من مشتاقانه بو کشيدم ... شايد دنبال بوی تو هو را می بلعيدم ... سوريه هم مثل عراق خاک آلود بود و کثيف  درست مثل عراق ... نه شايد بدتر ... آنقدر بدتر که آرامشی که در نجف داشتيم هرگز در دمشق و شام تجربه نکردم بيشتر غم بود و تنهايی و حس دويدن در ميان خاکروبه های  شهر که انگار هرچه صبحهای زود آن را می شستند بويی از تميزی نمی برد ...

از زيارت و سياحت هيچ نفهميدم نه از مقام هابيل نه از تکيه سليمانيه نه از باب صغير نه از غار جوع و دم کودکم تنها در کنار خاک کودکی آرام می گرفت که من های های گريه می کردم ...

 

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

حتی خيال من رخساره ترا از ياد برده است

من تو رو با کسی بهتر از تو اشتباه گرفته بودم ....

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤

همه هستی من آيه تاريکی است ...

هميشه فکر می کردم همه دردها همه زخمها  همه چيز  يه روزی تسکين پيدا ميکنه ولی ديروز فهميدم از هر زخمی يه ردی باقی می مونه  ... هرچقدر هم که سعی کنی نمی تونی رد اين زخم رو پاک کنی از بين ببری ... حتی اگه رو پوستت نشونی هم نمونه، يه خاطره باقی می مونه، يه حس گنگ!!!!  توی زندگی هم همينجوره هرچی سعی ميکنی خوب زندگی کنی خوب بمونی بازم می بينی يه روز يه کاری کردی که ميون همه سرخوشيها می آد و تکه تکه همه سرخوشيت رو که نه ! همه وجودت رو با خودش ميبره  گاهی اوقات به روحت هم رحم نميکنه ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤

حسی با من است ...

حس ميکنم هنوز هر روز کسی برای من دعا ميکند ... حسش می کنم ... جايی شايد خيلی دور شايد خيلی نزديک ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

ديشب

دراز کشيده ام روی تخت ... چشمهايم را هم بسته ام ...

گفت حدس بزن به چه فکر ميکنم ... گفتم دانشگاه ... گفت از کجا فهميدی ... جوابی نداشتم ... گفت به کجای دانشگاه ... گفتم پشت رستوران ... نه ! زمين فوتبال ؟ نه ! اوم آزمايشگاه ... گفت يادت می آيد ... گفت نه ... و يادم آمد ... عينک و پيچی در دستم بود گفتی چه شده نشانت که دادم درستش کردی ... ديشب پرسيدی راستی عينکت پيچش باز شده بود يا به خاطر من آمدی ؟؟

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

شکر

 

 « لك الحمد ، حمد الشاكرين لك علي مصابهم  ..... »

سپاس تو راست  ، سپاس آنانكه تو را در مصيبتهاشان سپاس مي گويند ......

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

خسته ام

دلم می خواد فرياد بکشم ... به خدا خسته ام خسته ام از همه کسانی که خود را نزديکانم ميخوانند و می دانند و چقدر از شايستگی اين نام به دورند ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

سکوت

همه چيز جبران ميشه ... تنها کافيه که تو بخوای ...

يادت می آيد اين را تو گفتی  ... می خواستم بگويم نه خيلی چيزهاست که جبران نميشه ... مثل دلی که شکست آبرويی که ريخت مثل لحظات تنهايی و سکوت کشنده شان وقتی وجودت را خرد ميکند ...و بعد يادت ميره همه چيز رو همه کس رو جز همين ثانيه هايی که ميگذرد و ميکند و ميبرد با خود گوشه های دلی را که مدفون آرزوهايت است ... و بعد يادت می ماند هيچ کس اين لحظه ها را شريکت نشد ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

دلم برايت تنگ است ...

اين روزها دلم برايت تنگ است ...

بارها گفته بودی صبر کن مثل ميوه لای درخت ... صبر کن تا شيرين تر باشی ... تا برسی  ... تا وقت رفتن برسه ... تا دستی بياد که همه وجودت رو بگيره محکم و مطمئن و اونوقت از شاخه رها ميشی مثل همون ميوه رسيده روی درخت ... نمی دانم شايد از شاخه جدا شدم شايد باد پاييزه مر ا از شاخه جدا کرد که امروز اينچنين لهيده ام ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

بسم ا... الرحمن الرحيم

نگاه ميکنم نوشته هايم پر از ۳ نقطه ... مثل همين ... آه می خندم ... بازهم ۳ نقطه مثل همان که آن بالا جای نام خدا گذاشته ام ... يعنی همه اين ۳ نقطه ها نام خدا هستند ... چقدر نام خدا را تکرار کرده ام ... چقدر نوشته ام ... مثل همان موقعها که راه می رفتم و با خودم تکرار ميکردم ...الله الله الله و از تکرار اين نام به خلسه ميرفتم ... مثل آن دفعه که از بس به سازم چنگ کشيدم نامش را تکرار کردم که تارش بريد مثل خودم که بريدم از زمين و زمان و بعد شد انکه نبايد می شد ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

هر روز عشق بيشتر و صبر کمتر است

آرمانخواهي  انسان ،  مستلزم صبر بر رنجهاست ...

پس اي  برادر خوبم !

بكوش كه در اين سياره رنج ،

صبورترين انسانها باشي ......»

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

هرزگی

هرزه شده ام ...خوب می دانم هرزه شده ام ... چند بار ويلاگم را بسته ام باز کرده ام  هر  روز از يک اسم خوشم می آيد چرا نمی توانم خودم باشم  يک جا بنويسم عمر وبلاگ نويسی ام ۳ ساله شده ولی دريغ از يک آرشيو از نوشتها ...شايد بايد من هم مثل نگار خودم را تنبيه کنم ... چه فرقی مکند با چه اسمی بنويسم آدرس وبلاگم چه باشد مهم آن است که من بتوانم خودم باشم خودسانسوری نکنم ... چه فرقی می کند اسم وبلاگم را zest   و   zinnia و dicentra وzamy و yahou  و xanthippe  بگذارم يا مريمستان حداقل اين اسم نشانی از خودم دارد ... نه همان که گفتم من هرزه شده ام ...

امروز می نويسم از همه انچه که در دفتر هايم به زور گنجانده ام ... قبل از انکه آنها را به آتش بکشم ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

بی خيال ...

من همينجا ميگم که اعصابم به شدت خورده ... حوصله خودم رو هم ندارم و بر عکس ديگران که فکر ميکنند من جز زنان خود شيفته هستم می خوام بگم که من اصلا به خودم علاقه ندارم و تنها به خاطر باقی افراد دور و برم دارم زنده مانی ميکنم ... در ضمن روزها که نه سالی است که زندگی رو بدون وجود شخصی که بهش بی نهايت علاقه دارم تصور ميکنم و زندگی ميکنم  و گاهی اصلا وقت فکر کردن به اين آدم رو هم ندارم . سوم هم همين جا بهمه اعلام ميکنم شما حق داريد من به شدت بدقولم چونکه وقتی برای انجام خواسته های خودم هم ندارم و فقط يک احمق هستم که بی خودی به کسی قول ميدم ... اين بار هم معذرت نمی خوام ............

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤

بعد از يه غيبت طولانی بدون هيچ دليل ...

نمی دانم اين را در کدام کتاب خوانده ام يا کجا شنيده ام ...

زمانى سربازهاى ِ آمريکايي در ويتنام روى ِ کوله‌پشتى خود مى‌نوشتند "اگر بميرم حتماً به بهشت خواهم‌رفت، چرا که در اين دنيا در جهنم زيسته‌ام"...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤

دلم خوش نيست غمگينم !!!!

این روزها بحث داغ بسیاری از وبلاگها بحث داغ نوشی و جوجه هاش بوده و هست ! وبلاگ نوشی رو از هنگام تولدش که نه ولی بعد از تولد پسرم وقتی شدیدا دچار افسردگی بودم می خوندم ! با شادی بچه هاش شاد میشدم و با غم نوشی غمگین ! هیچ وقت فکر نکردم نوشی ممکنه یک انسان مجازی باشه ! یا یک انسان نویسنده که قصد معروف بودن رو داره !  هرچند وقتی شیرین کاری ها بچه ها رو می خوندم برام یه کم عجیب و غریب بود . من هرگز بچه هایی به این سبک و سیاق رو تجربه نکرده بودم . ابته بازهم نوشی رو دروغگو قلمداد نکردم . این من بودم که مقصر بودم  چون اولین بچه ای رو که در آغوش کشیدم و به رفتارش فکر کردم پسرم بود ! این روزها عده ای با نوشی همدردی کردند عده ای بهش ناسزا گفتند عده ای به مسخره اش گرفتند . برای من بسیار طبیعی است که هر انسانی وقتی جایی برای بیان دردهایش می یابد یک طرفه به قاضی می رود و برگردد کدام یک از ما در چنین مقامی این کار را نکرده ایم اصلا چرا بیان دردها ... ما حتی وقتی می خواهیم خود را خوشبخت نشان دهیم هم به اندازه کافی بزرگ نمایی می کنیم . تنها چیزی که در مورد نوشی نفهمیدم بستن نظر خواهی بود ! خود من نه تنها در این وبلاگ بلکه در چندین وبلاگی که داشتم (هریک را به دلیلی متفاوت رها کردم ) از اینکه میدیدم یک نظر بیشتر از دیروز دارم شادمان می شدم ... نه به خاطر اینکه تعداد باز دیدکنندگانم زیاد شود نه ! بلکه از اینکه کسی نظرش را به من بگوید احساس شادمانی میکردم .

من امروز از نوشی ننوشتم تا بگم نوشی یک زن بی گناه یا هرزه است که من نه در مقام قضاوت نشسته ام و نه هیچ گاه خود را در حدی میبینم که انسانی را قضاوت کنم ! حداقل در مورد خودم مطمئن هستم در شرایط متفاوت عکس العمل های متفاوتی خواهم داشت که شاید بعضا با هم متناقض باشند . و می دانم که زندگی زناشویی یک معادله تک مجهولی توان یک نیست که بتوان به راحتی برایش قانون نوشت !    من نمی گویم  داستان نوشی سرگذشت تلخ هزاران زن ستمدیده ایرانی است من نمی گویم این جامعه دچار فرهنگ زن ستیزی است !

ولی چیزی که این روزها روح و فکر مرا به خود مشغول داشته توهین هایی است که همه به هم در وبلاگهایمان میکنیم. قبلا هم نوشته ام رفتاری که امروز از ما سر می زند کلامی  که بر زبان  ما جاری می شود ، دید و نگاهی که به مردم داریم و عقاید و منش و مسلک ما همه همه نشات گرفته از روزگاری است که بر ما و اعقاب ما رفته است . وقتی کسی توهینی میکند نمی توان به خودم بقبولانم که این نتیجه عقده های درونی این فرد نیست چیزی این میان هست حتما چیزی این میان هست !!!! .

راستش دلم می سوزد این روزها دلم بسیار می سوزد البته نه برای عشقی که آمد و رفت...نه برای عشقی که بی هنگام بود و مرا اینک هر روز در مسلخ خود پای میز محاکمه وجدان می نشاند و این روزها دلم برای همه روشنفکران و تحصیل کردگان وبلاگ نویس می سوزد که به راحتی دهان به توهین به یکدیگر می نشینند برایم سخت است باور کنم ایرانیان پر افتخار این چنین به گفتمان می نشینند ! دلم برای ایران می سوزد !

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤

از چه رو دلتنگی ؟؟؟؟

دلم براي کسي تنگ است
که آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را
    -به بادها مي داد
ودستهاي سپيدش را
   به آب مي بخشيد

دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي کسي تنگ است
که همچو کودک معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
   -نثار من مي کرد
دلم براي کسي تنگ است
که تا شمال ترين ِِ شمال
و در جنوب ترين ِِ جنوب
هميشه در همه جا
   -آه با که بتوان گفت
که بود با من و
   -پيوسته نيز بي من بود
و کار من ز فراقش فغان و شيون بود

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤

چو ايران نباشد تن من مباد !

من اصلا آدم سیاستمداری نیستم ! اصلا به سیاست علاقه ای ندارم ! دوست ندارم هیچ گونه فعالیت سیاسی بر علیه رژیم یا موافق رژیم انجام بدهم ! بعله بعله ! من یک سیب زمینی پشندی هستم !!!! ولی من ایران رو دوست دارم به ایرانی بودنم افتخار میکنم ! من در انتخابات شرکت کردم چون سرنوشت مملکتم برایم مهم است . حتی اگر این انتخابات فرمایشی است باز هم شرکت میکنم . چون نمی توانم بفهمم در خانه نشستن و سر را مثل کبک زیر برف کردن چه کمکی به این مرز و بوم میکند ولی می دانم با انتخاب بد بین و بد و بدتر می توانم یک گام میهنم را از تباهی دورتر نگه دارم ویک گام هم ارزشمند است !!!باور کنید منهم وقتی رای می دادم چه بار اول چه بار دوم عذاب میکشیدم !

من از قشر ثروتمند جامعه نبوده و نیستم ! من هم لحظات سختی را گذرانده ام ! ولی هنوز هم اگر انشا معروف انتخاب بین ثروت و علم را بنویسم باز هم علم را انتخاب میکنم . من نمی فهمم در جامعه ای که خفقان موج بزند در جامعه ای که به ازای هر کلامی هر جمله ای انگشت بر دهان گذاشته و هیس کشید چطور می شود دل خوش کرد به شکم سیر !!! من می دانم شکم گرسنه هم آزادی نمی خواهد . ولی تنها می دانم آزادی بیان و فکر باعث اعتلای جامعه می شود !

من خیلی چیزها را نمی فهمم . نمی فهمم چرا اگر این ملت به این نتیجه می رسد که انتخابی و تصمیمی اشتباه بود باید همیشه با انتخاب اشتباه دیگری آن را جبران کند . من نمی فهمم چرا این مردم همیشه از دامن راست به چپ و از چپ به راست پناه میبرند . من نمی فهمم چرا گذشته انسانها گاهی آنقدر مهم می شود که از ترس آن به آینده مبهمی پناه میبریم که از گذشته اش یا نمی دانیم یا آنقدر تحریف شده ( چه مثبت و چه منفی ) که باورش غیر ممکن مینماید . من نمیفهمم چرا اگر کسی بگوید زجر کشیده و فقر چشیده است نتیجه میگیریم درد ما را خواهد فهمید چرا هیچکدام قبول نداریم درون همه ما مشکلاتی وجود دارد که ناشی از روزگار گذشته است و امروز خیلی از رفتار های ما عقده گشایی های(شاید کلمه مناسبی نباشد) روزگار گذشته مان است !!! من نمی فهمم چرا در انتخابات یک عده کهفعال سیاسی نیستندتنها دغدغه شان شده روسری روی سرشان تصمیم میگیرند روی یک کاندیدا را کم کنند ! بعد در بهترین حالت رای نمی دهند !

من نمی فهمم! گفتم که من یک سیب زمینی پشندی بیش نیستم . ولی من ایران را دوست دارم . این روزها هم تنها با خودم تکرار میکنم حتما من نمی فهمم لابد باقی بیشتر از من میدانستند . تنها این روزها سعی میکنم خودم را آروم کنم و امید دهم که شاید این گونه به صلاح این بوم و بر است . به قول مادرم خدا هیچ امیدواری را نا امید نکنه !!!

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

سند هويت

 

سند هويتم را بدست گرفته ام ! صفحات آشنا را بارها ورق زده ام ... اين بار با نگاهي ديگر ...تمام وقايع سرنوشت ساز زندگي در اين چند برگ خلاصه مي شوند . صفحه اول تولدي ... صفحه آخر مرگي ... و مابين اين دو وصلي و زادشي !! صفحات ديگري هم هست ... صفحه اي مربوط به فسخ مهمترين قرارداد زندگي و انتخابات !!! بين تولد و مرگ كه هيچ اختياري در آنها ندارم باقي صفحات پر است از انتخاب پر است از تصميم .... تصميم به تاهل انتخاب همسر تصميم به داشتن فرزند انتخاب انتخاب انتخاب ...

از آخرين باري كه نوشته ام دو هفته پر از تنش را گذراندم ... از تشويش و ترغيب ديگران براي شركت در انتخابات تا بحثهاي سياسي تا دفاع از خاتمي تا تمسخر و ريشخند ديدن از كساني كه با افتخار ميگويند تنها يكبار راي داده اند و آنهم بله معرفشان بوده است ...

اين روزها بسي خسته ام و شرمنده ام از عزيزاني كه به دوستي ام شك كردند ... دلگيرشان كردم ... مثل خواب مي ماند مثل كابوس ... من هنوز مبهوت اين انتخابم ... زبانم گزگز ميكند ... دلم شكسته است ... شعار دوباره مي سازمت وطن در ذهنم تكرار مي شود و خرابه هاي جنگ و زندانها  ...18 تير و نام پاكاني كه در قتلهاي زنچيره اي نامشان از بودن پاك شد جلوي چشمانم رژه مي رود .

قرار بود با حضورمان آمريكا را شوكه كنيم ...باانتخابمان خودمان را تكه كرديم !!!

 

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤

باد ياد عاشقان را برد!

آن اتفاق  در عين بی اتفاقی افتاد:من، تو را يادم رفت!

زياد اتفاق مي افتد ... سوختن دلم را ميگويم . نمي دونم چرا ! ولي خيلي وقتها  اول يه سنگيني رو دلم حس ميكنم و بعد سوزش از قلبم شروع ميشه ... و بعد يه قطره گوشه چشمم رو به آتيش ميكشه و تمام وجودم شعله ميشه تا از جاري شدن اشكهايي كه شك به خودم و روزهاي رفته ام باعثش شده جلوگيري كنه ! بعد با خودم ميگويم من كه يادم رفته ... حتما او هم از ياد برده است ... بعد لجم ميگيرد از اينكه هنوز از يادم نرفته است و لابد او ازياد برده است . و بعد باز دلم ميسوزد ....

بعد مي رسم به همان بي تفاوتي معروف ... راستش گاهي اوقات قيمتم را كه مقايسه ميكنم (يه ماشين زانتيا . يه موبايل p900 و يه نت بوك ) حق ميدهم ! اين روزها عشق بيشتر از اين نمي ارزد ...وقتي مي تواني با همين ماشين و موبايل و مقداري پول تو جيبي عشقهاي خوش هيكل تر و زيباتري خريد !!!!! بعد دوباره لجم ميگيرد ولي اينبار دلم نمي سوزد نه براي او نه براي خودم ... بالاخره هر حماقتي را تاواني است .....

بالاخره يادم مي افتد تو مدتيست در من مرده ای ... حتي همه آنچه كه مي خواهم عشقش بنامم تنها تبديل شده به حرص پيروز شدن و شكست دادنت حتي به قيمت خورد شدنت چيزي كه هرگز نخواستم ... اين همان تنفري است كه منتظرش بودي مگه نه ؟؟؟!!!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤

وبگردی ...

خواندن وبلاگ ها بی آنکه اثری به جا گذارم عادت هر روزه من شده ... روزهاست شايد ۳ سالی ميشه ... امروز از يک کامنت به  وبلاگ

هُوَ رَبُّ الشِّعرَي...

 رسيدم و بعد جملات زير ... البته ادامه دارد حتما به اون نوشته سر بزنيد... نه به اون نوشته به همه نوشته ها ... هر نوشته نکته ای داشت برای تامل ....

دوشنبه، 26 اردىبهشت، 1384

۰ به بچه هاي كلاسم تكليف داده‌بودم؛ براي عيد: «قضيه را، نقاشي كنيد.» وبراي پايان ترم دوم: «يك داستان رياضي بنويسيد.». اولي اجباري بود و دومي اختياري. طفلكی‌ها مانده بودند: ميان خروار تكليفي كه هر هفته حواله شان می‌شود اين چه جورش است؟ قول دادم كه همه‌ي نقاشی‌هايشان را مثل همه‌ي تكاليفشان يك به يك، دقيق، نگاه كنم. قول دادم كه داستان‌هايشان را خط به خط بخوانم. قول دادم كه اگر كسي از جائي كپي كرد و من نفهميده بودم پايان ترمش را -نديد- 20 بدهم. اما گفتمشان كه برخلاف تمرين‌ها، نقاشي و داستانشان را پس نمی‌دهم...

اين داستان آرام ترين بچه‌ي كلاس است، همان‌گونه كه نوشته‌بود، بي هيچ ويرايشي؛ دستنوشته‌ي يك پسر‌بچه‌ي اول راهنمائي:

«من از بچگي فكر مي كردم كه هر عددي يك فرد خاصي است.

من فكر می‌كردم كه عدد 1 يك فرد دانشمند است. عدد 2 هم يك معلم دلسوز كه بعضي مواقع عصباني مي شود. عدد 3 يك جنگجو است كه در جنگ شهيد شده است. همچنين عدد 4 يك دختر مظلوم است و عدد 5 يك زن خانه‌دار است كه خيلي زحمت می‌كشد. عدد 6 يك پسربچه‌ي شر و شيطون و عدد 7 يك فرد حيله‌گر و بدجنس است كه مال و ثروت زيادي دارد. عدد 8 يك مرد كار كن است كه در كارش بسيار كوشش مي كند و عدد 9 هم يك فرد عادي در جامعه است.

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

دچار يعنی عاشق

روزهای زيادی رفت ...و من سهم روزهای تنهايی ام را با همه قسمت ميکردم نمی خواستم که تنها باشم و اين واژه ۳ حرفی عشق  ... باورم نميشه ... کجاست اون روزهای ۷ سالگی ...۱۵ سالگی ... ۲۰ سالگی ...کجاست آن همه روزهای اساطيری ....عطرش را کجا جا گذاشتم ... اين عطر مرا به همه جا ميبرد... راستی اين من بودم ؟؟؟ عشقی در دلم برای همه بود حتی رهگذری که يکبار از کنارم ميگذشت ...حتی سبزی روی کوههای دامنه البرز ... من به عشق ورزيدن هم عشق می ورزيدم ... ولی اين روزها از هر چه عشق متنفرم روزگاری عشق مثل آن يکی کلمه ۳ حرفی ديگر مثل نان  برايم واجب بود امروز مثل جنگ می ماند مثل همان کلمه ۳ حرفی ديگر مثل جنگ که همه عمرم از آن متنفر بودم ... اين روزها تنهايم دنيايم را عشقم را محصور کرده ام ... و چقدر راضی ترم ... نه ترسی هست نه دردی ... از روزی که اين کلمه ۳ حرفی را ترک کرده ام آرامش دارم ... حتی نمی خواهم عاشق رهام يا همسرم باشم ... بدون عشق همه چيز زيباتر است ...آرام تر است ... حالا می فهمم چرا فروغ گفت همه زخمهای من از عشق است ...

و فکر کن چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران باشد ....

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤

بوف تنهايی من !

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد !!!!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

هرگز وجود حاضر و غايب شنيده ای

        من در ميان جمعم و دلم جای ديگر است !!!!

فکر کن ! به هر دری سر بزنی و ببينی پشت يکی از همين درها دری به روزهای تو باز ميشود بی آنکه تو را بشناسد . در هر نوشته ای وصف حالی بشنوی و نصفه عيشی ببری ؟؟؟؟؟ نوشته هايش مرا مسخ ميکند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤

قشع !!!

اين روزها رهام مثل شواليه ای کوچک زانو به زمين ميزند دستش را در هوا تاب ميدهد و فرياد ميزند :

منم دوست ! منم قشعی ! منم فلات ! (ترجمه : مريم دوستت دارم . مريم عشقی ! مريم فدات ! )

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤

به جز غم خوردنت جانا غمی ديگر نمی دانم!

اولين باری که با مسنجر به دنيای بيکران اينترنت وصل شدم هشت  سال پيش بود . اولين نفری که باهاش چت کردم رو هيچ وقت فراموش نميکنم . يازده سال از من بزرگتر بود . دکترای  عمران داشت . به زبان انگليسی با من حرف می زد و در کشوری نه چندان دور بود . بعضی وقتها آدمها بدون اينکه صدای هم رو بشنوند بدون اينکه از هم شناختی داشته باشند متوجه ميشند که خيلی خوب می تونند با هم ارتباط برقرار کنند . اين آدم يکی از اون آدما بود . آدمی که بعد از يکسال حرف زدن با من وقتی بدون اينکه عکسی از من ديده باشه يا حتی در مورد خصوصيات ظاهری من شنيده باشه تصويری از من کشيد به طوری که همه آدمايی که دور و برم بودند از تشابه من و تصويرم متعجب بودند. فکر کن !!! هميشه وقتی جايی از زندگيت گير ميکردی . مثل يه نيمه از خودت هر چی رو که براش تعريف ميکردم هر مشکلی که داشتم ... وقتی مشکلم رو بازگويی ميکرد وقتی مشکلاتم رو از تمامی وجوه برام باز ميکرد چه قدر بعضی مسايل ذهن کورم باز ميشد .شده بودم مريدش ! من با چشمهای او دنيا رو ديدم زندگی کردن رو ياد گرفتم . با تجربه يک مرد که ۱۱ سال از من بزرگتر بود و ۱۱ سال تجربه زندگی مشترک داشت بزرگ شدم و زندگی کردم .اقرار ميکنم گاهی که برای گفتن مشکلی دست دست ميکردم يا خودم تصميم ميگرفتم گاهی اوقات اشتباهات بزرگی رو مرتکب ميشدم . در طول اين ۸ سال اين ارتباط هرگز قطع نشد و هرگز کسی رو نيافتم که مثل اون هر وضعيتی رو مورد بحث قرار بده !  امروز وقتی داشتم باهاش حرف ميزدم برام نوشت : I think I am loosing breath وبعد ديگه هيچ پيامی ردو بدل نشد . دلم ميخواد به محل كارش زنگ بزنم ولی می ترسم گوشی رو خودش برنداره و من اونقدر كه بايد به زبان مادری اش مسلط نيستم ! دعا كنيد . نوشتم كه آروم شم چون خيلی مضطرب بودم!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤

بس است !!!

آنقدر عشق تو را در دل خود حفظ کنم

                                   که تو آشفته بيایی و بگويی که: بَس است...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤

بوی کافور عطر ياس

برايم نوشته ای از بزرگترين بدبختی انسان و از ديوی که به ما اجازه سعادتمندی نمی دهد . از بدبختی انسانی که نمی تواند در زمان حال زندگی کند ! از موجودات خيال باف و رويا بينی نوشته ای که يا حسرت گذشته ويرايش شده ای را که حافظه شان تحريف ميکند را ميخورند  يا در انتظار وقوع آينده خيالی آجين بندی شده ای عمر تلف ميکنند!و از مرگشان نوشته ای هر که باشند و به هر جا که رسند ! نه از ترس مرگ که حسرت عمر رفته شان به جانشان چنگ ميزند !

نامه ات را که خلاصه اش آنچه بود که در بالا آوردم بارها خواندم و خواندم و خواندم . بوی عجيبی دارد .... هيچ نمی دانم فقط گيجم !!!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

اين برای دلتنگی دم صبحم !!!!

پيش رويم : چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر : آشوب تابستان عشق آسمانی

سينه ام : منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاييز بودم . کاش چون پاييز بودم

پی نوشت : حس ميکنم که وقت گذشته است ، حس ميکنم (لحظه ) سهم من از برگ های تاريخ است !

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

من به جان آمدم اينک ....

من بايد خوشحال باشم خيلی خوشحال ولی نيستم ... چيزی که هيچ وقت به من تعلق نداشت الانم متعلق به من نيست و من به خاطر همين نبودنش نه غمگينم نه شادم ... ولی انگار که چيزی رو گم کردم ... تمام مدت دلم ميخواست از زندگی ام پرت شه بيرون و حالا که نيست نبودش آزارم نميده ولی انگار که چيز با ارزشی رو از دست دادم ... دردم چيه خودم هم نميدونم ...اهههههههههههههههههههه

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

همسر شاعر من !

دارم سعی ميکنم متقاعدش کنم يه وبلاگ بزنه و بنويسه ولی انگار نه انگار !!!

يادم مياد اولين روزايی که نگاهش سر کلاس حل تمرين فرق کرد يه کاغذ A4 گذاشت جلوم اونم پشت و رو و بعد كلاس رو ترك كرد. وقتی كاغذ رو برگردوندم ... به قول دكتر تو فيلم سوته دلان ديدم مشق مريم مريم كرده و به عبارتی سياه مشق ... روی اين سياه مشقی كه خيلی هم سياه نبود و بيشتر خاكستری خيلی روشن بود ... شعر زير خودنمايی ميكرد

   نسب از جده سادات و لقب مريم ثانی           باش كاندر نظرم اشرف خوبان جهانی

البته اين شعر برای من زيبايی خاصی داشت چون تمامی اسم و فاميلم توی اين شعر اومده ....

پريشب به خاطر دلتنگی رفتم خونه مامانم ... ديشب نشست روبروم و گفت

ای مار زلف بر دوش، دوشم به بر نبودی            با ديدگان ضحاك از كاوه دل ربودی

 حالا بيابيد اسم همسر بنده را !

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق

ساکن شود . بديدم و مشتاق تر شدم

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

تو

تو نه مثل آفتابی که حضور و غيبت افتد

دگران روند و آيند و تو همچنان که هستی

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

کاش که در قيامتش بار دگر بديدمی

کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بوی خوش سيب و طعم گس خرمالو...

مثل سيب حوا ميمونه ... منظورم نوشتن توی اين وبلاگ است ... برای نوشتن عطش دارم و شوق ... همه توانم رو جمع ميکنم هزار حرف نگفته رو با کلمات عطر و بو ميدم تا که اولين کلمه ميخواد جاری بشه از اون همه عشق و علاقه و شور و نشاط چيزی نمونده ....چيزی نمونه جز طعم گس ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بلاخره شد !!!

وقتی ازدواج کرديم عاشقش بودم ... کسی منو به اين ازدواج زور نکرد . شرايط خونه به سمتی رفت که من ناگزير به ازدواج بودم و به دنبال کسی که محبت رو به من ببخشه ... قبل از ازدواج همه چی خوب بود ... ولی بهای عشق رو هميشه بايد داد ... به اين گل اگه آب ندی زود خشک ميشه ... جواب هر هايی هوی است . زندگی ما تنها بعد از دو ماه زندگی مشترک به بن بست رسيده بود . عشق به عادت و عادت به تنفر تبديل شد . من ناخواسته و خواسته ازش دور شدم دور و دورتر !!! رفتارش که به قول خودش محبت بود برای من مثل بدترين شکنجه های روحی به حساب ميومد . سنت و خانواده و شرع و عرف و رسومات خانوادگی رو همه همه رو بندی می دونستم برای خودم . زندگی ما جهنم بود جهنم محض . نه او نه من هيچ کدام توجهی به از دست دادن هم نداشتيم .. در پايان سال دوم ازدواجمون ديگه چيزی نمانده بود . بچه که اومد يه مدتی همه چی خوب بود ... ولی ۴۰ روز که گذشت ... بدتر از گذشته ... ۲ سال پيش شايد تو يه همچين روزايی وارد يه بازی شدم . خودم شروع کردم برای فرار از اين زندگی ... بعد سال پيش همين موقع فهميدم من نمی تونم جا بزنم به خاطر بچه ... به خاطر خانواده ام ... به خاطر خودم ... بايد از اول درست ميکردم ... درست کردنش خيلی سخت بود ... حتی با اينکه تصميم به درست کردن داشتم هنوز تمام خاطرات قديمی بازدارنده توی من موج ميزد . من غمگين بودم . افسرده بودم و بدتر از همه برای آدمی که هيچ وقت طعم شکست رو نچشيده بود ضربه سختی خورده بودم . امروز دوباره همون احساس قديمی به سراغم اومده خيلی سخت بود . هم اون هم من بارها تو همين يکسال روبروی هم ايستاديم . ولی من اين بار با تدبير بيشتری با مسايل روبرو شدم سعی کردم بهترين راه حل رو پيدا کنم اول جواب نميداد بالاخره نيروی صبر و محبت جواب داد . امروز وقتی صبح از خواب بيدار شد و بهم صبح به خير گفت . وقتی گفت کفشات رو واکس ميزنم بوش اذيتت ميکنه دوباره طعم خوشبختی به زير زبونم دويد ... اين بار ميخوام سعی کنم به اون و خودم فرصت خراب کردنش رو ندم . ياد بگيرم با هم و مطابق ميل هم زندگی کنيم ... تنها چند سال خاطره زشت از اون روزها به علاوه راز دردناکی برای من باقی مونده ... دعام کنيد!!!!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

مينايی ؟؟

گفته بودی که بيايم چو به جان آيی تو

من به جان آمدم اينک تو چرا مینايی

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

!!!!

ترسم از تنهايی احوالم به رسوايی کشد

ترس تنهايی است ورنه بيم رسواييم نيست !!!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

زيستن

زيستن را بهانه ای بايد

                          اشتياق

                                   عشق

                                          يا هدف

                   نمی دانم !!!!

ورنه در خط سبز روئيدن مينشيند خزان جاويدی !!!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بعد از مدتها

سلام .

بازم دارم ميشم خودم ... خود خودم ...  بازم ميخوام وبلاگ بنويسم ...

 

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بی تو ای آرام جانم يا سوختم يا ساختم

بعد يه دست درد طولاني بالاخره دل و دستم يكي شد ...

بعضي وقتها يه تصميمهايي تو زندگي هست كه نه خودت دوستش داري نه باقي ولي مجبوري انجامش بدي ...

من كار كردن رو دوست دارم به كارم عشق ميورزم ولي بايد ديگه كار نكنم ... چون رهام هر روز صبح گريه ميكنه ... چون از محل زندگيم تا محل كارم راه دور شده ...

ممكنه هيچ وقت ديگه نتونم وبلاگ بنويسم ... سخته نه ؟؟؟  دلم ميخواد گريه كنم ...

 

من نمي دونم چي بنويسم ....اين روزها بيشتر شبيه يك آسمان خاكستري پر بارانم

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳

ثار الله

ازم پرسيد ميدونی چرا پرچمی که بالای سر کنبد حرم حضرت زندند سرخه ؟؟؟

گفتم : اووم چون شهيد شده ... چون خونش سرخه ... چون ... آخر سر با سرافکندگی گفتم نميدونم ...

گفت : اعراب در زمان صلح بالای سر رو خيمه ها پرچم سفيد ميزندند ... وقتی که توی جنگ بودند و در چهار ماه حرام پرچم سرخ به اين معنی که ما در جنگيم ولی صبر کرديم در ماههای حرام تا وقت مناسب .. پرچم قرمز بالای گنبد مرقد امام حسين هم يعنی هنوز در جنگيم ولی صبر کرديم در اين سالهای حرام ...

گفت : حالا ميدونی ثارالله به چه معنی است ... گفتم : عربها وقتی کسی رو ميکشتند به سراغ خونخواهی ميرفتند و به اون کسی که به خاطر خونخواهی اش قيام کرده بودند ثار ميگفتند ... گفت آره امام حسين ثارالله است خدا مطالبت خونش رو از زمين ميکنه ...

گفت ميدونی حسين حجش رو کامل نکرد اومد کربلا ۷۲ قربونی داد ؟؟

گفت ميدونی خدا از خون اسماعيل گذشت به خاطر خونی که از حسين ريخته ميشد ؟؟؟؟

تعبيرهای قشنگی بود ...دلم خواست شما هم بخونيد...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

عروسانه می آيد از آسمان

وای هوا برفيه .... همه جا سفيد ولی من يه عالمه کار دارم نميشه هرچی می خواد دل تنگم بنويسم ... دلم نيومد ننويسم ... عروسانه می آيد از آسمان ....

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳

 

خاطرات روزانه

بدجوري مشغول اسباب كشي و اين حرفها هستيم ... از اون ورم رهام جونم مريضه و كلي نگرانشم ....

پنج شنبه شب ...

دارم لوازم خونه رو جمع ميكنم .. ميشه فيلم نگاه كنيم ؟؟؟ ميگه مگه تو كار نداري ميگم خوب من گوش ميكنم ... و همزمان هم كارم رو ميكنم قراره 4 تا كارتون استكان و نعلبكي و ليوان رو دورش روزنامه بپيچم و تو كارتون بزارم ... ( نمي دونم مامانم فكر كرده من قراره هيئت عزاداري رو چائي بدم اين همه استكان برام گذاشته ؟؟؟) به هرحال گفت نه پاشد رفت پاي كامپيوتر ...رفتم سراغ آرشيو فيلمهام ... يكي از فيلمها نبود ... ازش پرسيدم گفت آه برده بودم محل كارم با بچه ها نگاه كنم ... گفتم آورديش ؟؟؟ گفت آره تو ماشينه .. يه فيلم برداشتم  ... خودم مشغول شدم به جمع كردن وسايل ... رهام هم نشسته بود كنارم و تند تند روي ليوانها را مثل من دستمال ميكشيد ... چقدر خوبه كه تو رو دارم ماماني ... بلند شدم رفتم تو اتاق ديدم نشسته پاي كامپيوتر رو برنامه نويسي ميكنه ... گفتم چيه ؟؟؟ نشونم داد .... فقط تونستم بگم واقعا كه ..... حتي ساعتهاي بيكاريتم با من تقسيم نميكني ... گفت دوست ندارم فيلم نگاه كنم ؟؟؟ پس چرا فيلم بردي محل كارت ؟؟؟؟؟ اينو نپرسيدم سكوت كردم فقط سكوت ...

شنبه صبح زنگ زدم به باقي سادات و سيد اهل بيت ... مهران ميگه چرا تو اينجوري شدي ...كو اون همه شادي تو صدات ؟؟؟ خنديدم گفت دروغگو شدي؟؟؟؟ بعد رفت بالاي منبر ... كلي در باب صبر و حماقت و خريت آدمها حرف زد ... گفتم من دردم اينه كه دنبال پول و خونه و اين چيزا نيستم من مي خوام آرامش داشته باشم همين ... اه بازم شدم احمق بي خيال اينا رو اگه خونديد فراموش كنيد

اندر احوالات خودم

زندگی مشترک را نمیتوان یک بار به خطر انداخت و باز انتظار داشت که شکل و محتوایی همچون روزگاران قبل از خطر داشته باشد . چیزی قطعا خراب خواهد شد . چیزی فرو خواهد ریخت . چیزی دگرگون خواهد شد . چیزی به عظمت حرمت که بازسازی و ترمیم آن بسی دشوار تر از ساختن چیزی تازه است . کاسه ی بلور را نمیتوان یک بار از دست رها کرد بر زمین انداخت لگد مال کرد و باز انتظار داشت که همان کاسه ی بلورین روز اول باشد

 

عشق صدای فاصله هاست ... صدای فاصله هايی که غرق ابهامند ....

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۳

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد ...

خاطرات روزانه

پشت ميز نشستيم براي صبحانه ... من و رهام و باباش ... قوري چايي رو ميذارم رو ميز ... هنوزم مثل بچگي ام دوست دارم چايي با آب سرد بخورم ... اول براي بابايي چايي ميريزم ... رهام با تعجب نگاهم كرد و بعد با مشت شروع كرد رو ميز كوبيدن كه يعني اول من ! و بعد خودش به خودش گفت بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!!!

راستي داريم خونه عوض ميكنيم ... برعكس سهراب من عاشق اسباب كشي و جمع كردن و پهن كردن وسايل خونه ام ....

 

چه حس خوبيه كه اين موجود كوچك متعلق به منه !!!

اندر احوالات خودم

صبح كلافه بودم ... سراغ هيچ وبلاگي نرفتم ... ولي باز آروم نگرفتم به خانوم خانوما كه سر زدم  ... اشكهام رو گونه هام ريخت ... ياد پدرم افتادم  و لحظه از دست دادنش ... و حسرتي كه براي هميشه به دلم موند ... روز آخر تو بيمارستان فقط من بودم و تو بابايي عزيزم ... ولي من ترسيدم بغلت كنم چون ميترسيدم يكي از اون همه لوله هايي كه بهت وصله تكون بخوره و اذيت بشي ... بابايي من ترسيدم  ... بابايي حسرت اون بغل رو هنوزم ميكشم حسرت بوسيدن اون دستها كه وقتي كوچيك بودم روسرم ميكشيدي ... ميگفتي جون شما و اين ته تغاريم ... چرا اون روز آخر بغلت نكردم چرا نبوسيدمت ... وقتي رسيدم خونه همه داشتند آش پشت پا ميخوردند ... تلفن زنگ زد ... گفتند حالت بده ... اين يعني تموم شد ... شيون بود سياهي بود سياهي بود ....

 

دستم بگير دستم را تو بگير التماس دستم را بپذير ... درماني باش پيش از آنكه بميرم

آوازي باش پرواز اگر نئه اي ...همدردي باش همراز اگر نئه اي آغازي باش تا پايان نپذيرم

گلداني باش گلزار اگر نئه اي ... دلبندي باشي دلدار اگر نئه اي  سبزينه باش با فصل بد و پيرم

از بوي تو چون پيراهن تو آغشته شد جانم با تن تو آغوشي باش تا بوي تو بگيرم

لبخندي باش در روز و شب من .. در هم شكست از گريه لب من ... باراني باش بر اين تشنه كويرم

آهنگي باش در اين خانه بپيچ ... پژواكي باش از بگذشته كه هيچ آهنگي نيست در نايي كه اسيرم

از بوي تو چون پيراهن تو آغشته شد جانم با تن تو آغوشي باش تا بوي تو بگيرم

 

وبگردي  

مثل هميشه رفتم سراغ وبلاگ فرناز و آسيه ... از اونجا رسيدم به چند تا وبلاگ و مطالب داغ  اونا درباره فمينيست ... راستش من هيچي از كلمه فمنيست و مرد ستيزي نمي فهمم ... من نمي فهمم حقوق برابر يا نا برابر يعني چي ؟ نه اشتباه نكنيد من از اون زنها نيستم كه شوهرم ستايشم ميكنه و همه چي به دلخواه من ميگذره ... نه من از او زنها نيستم ...من دلم نمي خواد زنانگي ام رو از دست بدم دلم نمي خواد به اسم حقوق برابر كارهاي سخت مردانه انجام بدم ... همين كارهاي روز مره در محل كارم همين سرو كله زدن با مردهاي دوروبرم توانم رو بريده ... من دلم ميخواد حقوقي كه بهم داده شده همين حقوق ناچيز حداقل درست اجرا بشه ... دلم نمي خواد همسرم برام ظرف بشوره اتفاقا ترجيح ميدم تو كارهاي خونه هيچ دخالتي نكنه ... ولي دلم ميخواد حق كاركردنم حق تحصيلم حق حرف زدن رو از من نگيره  ... من دنبال اين نيستم كه مديريت جايي رو به عهده بگيرم ولي دلم ميخواد وقتي كاري رو انجام بدم مديرم تحسينم كنه ... به خاطر زن بودنم كار معادل مردان انجام ندم و بعد موقع دستمزد كه ميشه نصف يه مرد بگيرم ... من مرد ستيزي نميكنم ... اتفاقا كاملا وابسته به مردم ... دلم نميخواد اين وابستگي قطع شه ... ولي دلم ميخواد بند اين وابستگي عشق باشه ... نه قانون جامعه نه شرع ! من دلم ميسوزه وقتي مي بينم زن شده بشور و بپز و بخواب ... من ميخوام اين عوض شه ... و گرنه من حاضرم مدرك و موقعيت شغلي همه رو دو دستي تقديم كنم همون بشور و بساب و بخواب رو انجام بدم ولي در عوض احترام داشته باشم و محبت ببينم ...

 

 

 

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

يه معذرت خواهی بزرگ برای يه دوست...

بايد بگم يه معذرت خواهی بزرگ به يه دوست بدهکارم ... همين الان رفتم تو وبلاگش و تو ذهنم داشتم يه خطابه تنظيم ميکردم که براش بنويسم ... ولی به خوندن حرفهای بعد از کامنتم آب سرد روی همه اون غرغرهام ريخت ... يادم افتاد من هميشه سعی کردم رفتار ديگران رو در مورد خودم توجيه کنم و سعی کنم يه دليل خوب برای اتفاقی که افتاده پيدا کنم ...به هر حال

عزيزم ... محرم اسرار من و مرهم دردهايم ... درسته که اين روزا ساکتم ... به قول تو عقب نشينی کردم ، درسته که روز تولدت يه تلفن کوتاه کردم و حتی تو همون تلفن هم دنبال کاری بودم ... ميدونم دلت شکست ميدونم ... ولی خودت ميدونی چقدر آشفته ام ... پس مثل هميشه با بزرگواريت منو ببخش ... منظور از کامنتم متهم کردنت به دروغگويی نبود فقط خواستم به روش خودم دلداريت بدم ... ميخواستم بگم موضوع آنقدر حاد نيست که عذابت داره ميده .. هر چند من واقعا چيزی از موضوعی که ميگی نميدونم ...

به هرحال يه بار ديگه هم احساس کردم دوست داری با من حرف بزنی ولی به خاطر وضعيت و حال من خودداری کردی ... اگه احساسم درسته هنوزم گوش من شنواست .. ميدونی ميشنوم و حتی کمکی هم جز شنيدن نميتونم بکنم !

به هر حال اين گوش من و اونم ناله شما ... مطمئن باش حتی صدای آهت هم به جايی ميرسه ...چه برسه به فريادت ...(نگی نفهميدم چی گفتی !!!) حتی ميتونی برام ميل کنی . منتظرتم ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳

بودن يا نبودن ... مسئله اين است

اين از نوشته های نفرت انگيز چند ماه پيش منه !!!! اه ه ه ه ه ه ه ه

من غمی با خود دارم که همه وقت در ذهنم جاریست . وقتی می خندم ، وقتی می رقصم ، وقتی دیگران را می خندانم ، ... غمم را از یاد نبرده ام . همه وقت در خیالم حفظش کرده ام . من ترسی در دل دارم که آن را همه جا با خود می برم . توی خیابان ، توی حمام ، توی آشپزخانه ، توی رختخواب ، همه جا ترسم با من است . من غمگینم به خاطر دوری از تو و می ترسم که از دستت بدهم .

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳

و صد افسوس که از حال دلم بی خبری ...

خاطرات روزانه :

جمعه صبح رفتيم خونه جديد رو ببينيم ... خوب تقريبا قرينه خونه فعلی است ... از غرب تهران ميريم شرق ..البته ميشه گفت شمال شرقی ... مامان پرسيد کجاست اين خونه ؟؟؟ گفتم نرسيده به آبعلی ... تا شب از همه آدرس میپرسيد بعد که فهميد دقيقا کجاست ! گفت خيلی بی مزه ای ؟!؟!؟ بعد از رويت خونه به خاطر اينکه رهام تا حالا برف نديده بود رفتيم آبعلی ... اول نشستم تو ماشين ! من از سرما متنفرم ...رهام و پدرش رفتند و يه آدم برفی کوچولو ساختند ... يه عده دختر و پسر به سمت هم گوله های برفی پرتاب ميکردند ... صدای رهام رو نميشنيدم ولی از حرکت دستش متوجه شدم که صدام ميکنه ... با تنفر پا رو برفها ميذاشتم ... بهش گفتم چيه مامانی ... طبق معمول به زبان اسپرانتو گفت بشين و بعد يه گوله برف درست کرد و به سمتم پرتاب کرد ...اولش با اکراه يه گوله درست کردم و براش انداختم ... گوله بعدی گوله بعدی ... برای اولين بار تو برف دويدم گوله برفی درست کردم ...و خنديدم ...هميشه تو برف در حال غر زدن بودم ... مرسی رهام مرسی مامانی !!!!

اندر احوالات خودم :

دلم خيلی چيزها برای رهام ميخواد ... ديروز يه مطلبی از فرناز خوندم درمورد شعری که دوستش به دخترش ياد ميداد و فرناز نتيجه گيری کرده بود از ماست که بر ماست .... فکرم هميشه مشغول اين بود که من چطوری پسرم رو تربيت کنم ... دلم ميخواد رهام عاشق بشه عشق بورزه ناز بکشه محبت کنه مهربون باشه .. پای صحبت زنش ،‌معشوقش بشينه ... دلم ميخواد تک بعدی نباشه ... قسم خوردم اگه رهام حتی دلش خواست بره دنبال دلش و اين دلش مثلا يکی از اين رشته های دهن پر کن نبود پشتش و خالی نکنم عقيده خودم و بهش تحميل نکنم ... دلم نميخواد دختری که با هزار اميد و آرزو مياد با رفتارهای پسرم سرخورده بشه ... دلم نمی خواد پسرم به عزيزش بگه من تا حالا گل نخريدم ...دلم نميخواد ...دلم نميخواد غصه های من يه بار ديگه تو زندگی يه نفر ديگه تکرار شه حتی اگه قيمتش اين باشه که من پسرم رو نبينم فرناز راست ميگه دخترامون رو بد تربيت کرديم ولی فرناز جان پسرهامون رو هم بد تربيت ميکنيم هر جفتشون رو بايد درست کرد ...به نظر من فرقی نداره ... تازه انسانی که ميفهمد و ميداند بيشتر رنج ميکشه اگه اسير اعتقادات غلط اجتماع بشه ... هرچقدر هم قوی باشه باز هم خورد ميشه ... همين حسی که نميتونی تغيير بدی خوردت ميکنه ... اگه قراره مردامون رو مثل قبل بزرگ کنيم همون بهتر که تغييری در نحوه تربيت دخترانمون هم نديم ....وقتی بدونه و نتونه بيشتر عذاب ميکشه ...

وبگردی امروز

Enkratic نوشته :

ـ" احساس دهقان فداکاری را دارم که قطار از رويش رد شده است ... "

شعر امروز :

شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش
‌(منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش)

به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي
كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

برآر از سينه ي جان شعر شور انگيز دلخواهي
مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش

نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سر كن،
كزين آوا بياسايي ز گردش هاي گردونش.

به مهرآهنگ او روز و شبت را رنگِِ ديگر زن
كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش.

ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگرداني،
كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش.

به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين
همه شادي ست فرمانش، همه ياري ست قانونش

غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند
كه غم هاي دگر را كرد، از اين غم خانه بيرونش

غرور حُُسنش از ره مي بََرََد، اي دل صبوري كن
به خود باز آورد بار دگر شعر(فريدونش).

                                                             شاعر: فريدون مشيری   

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳

عشق و درويشي و انگشت نمايی و ملامت ....

خاطرات روزانه ...
شما موز رو ميشوريد ؟؟؟؟
شما تو ليوانی که آب خورده باشيد چايی نمی ريزيد يا بالعکس ؟
شما هم ظرف يه بار مصرف رو ميشوريد بعد توش آب ميخوريد ؟
من خيلی هپلی ام اگه اين کار رو نميکنم ؟؟؟
شما وقتی با يه خانوم راه ميريد يهو ولش ميکنيد و ميريد ؟؟؟
شما وقتی يه خانوم داره باهاتون حرف ميزنه و ميگه من هيچ وقت برای توجيه خودم ديگران رو خراب نميکنم ميگيد حوصله تو ندارم ؟؟؟
شما وقتی با يه خانوم هستيد اگه خسته باشه باهاش قهر ميکنيد ؟؟؟
من خيلی حساسم يا همه آقايون اينجوريند ؟؟؟

راستی ميدونيد اگه به يه مهندس نرم افزار بگند يه فيل رو تو آفريقا شکار کن چی کار ميکنه ...
۱- از اولين نقطه در شمال شرقی آفريقا شروع ميکنه
۲- هر حيوانی رو که ميبينه شکار ميکنه
۳- اگه مساوی با فيل بود برو به پايان وگرنه برو قدم بعدي
4-قدم برو جلوتر
5- اگه در جنوبي ترين نقطه غرب آفريقا نيستي يه قدم برو جلو و بعد برو به شماره 2 وگرنه برو به پايان
6- پايان
تازه ميگند برنامه نويسان با تجربه ميرند اول يه فيل تو آفريقا ول ميكنند تا از وجود فيل در آفريقا مطمئن باشند ...


آقا من خيلي با اين الگوريتم حال كردم

شعر امروز
من و درس و درس
من و درس و تو
من و تو درس و محبت
من و تو و محبت و درس
من و درس محبت تو و خاطره
من و خاطره محبت تو ...
من و خاطره و هزار حرف نگفته
من و هزار حرف نگفته و خيال تو
من و خيال تو

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳

اندر احوالات لينکهای کنار صفحه

وقتی يه لينکی اين کناره ... دو حالت بيشتر نداره ...۱- من اين آدم رو ميشناسم و برام مهمه هرچند ممکنه من برای اون آدم مهم نباشم ... ۲- از خوندن نوشته هاش لذت ميبرم ...البته وبلاگای نوع يک ميتونه از نوع دو هم باشه ... اگرم يه لينکی از اين جا حذف شد يعنی ديگه از نوشته هاش خوشم نمی آمد به هردليلی !

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳

خبرت خراب تر کرد جراحت جدايی ...

خاطرات روزانه...

سه تايی نشستيم .. من و رهام و باباش ... صداش ميکنم رهام مامان و دوست داری ؟ بوسم ميکنه !!! بهش ميگم : رهام بگو بابا دوستت دارم ... يکم نگاه کرد و بعد فرياد کشيد بــــــــابـــــــــــــــــــا و صدای بلند يه ماچ از راه دور .... دلم براش ميسوزه ... ۲ سال و ۲ ماهشه .... چرا حرف نمی زنه !؟!؟!

حوصله سر کار اومدن ندارم ... تو خونه راحت ترم ... چسبيدم به ويژوال بيسيک دات نت ... يه کم از خودم تعريف کنم ؟؟؟؟آقا من خيلی باهوشم ...

اندر احوالات خودم ...

در هجوم جمعيت تنهايم و در تنهايی هجوم خيل خيالت رهايم نميکند .. با جمع ميخندم و با خويش می انديشم . تصوير مرده و زنده اشيا خيال گذشتن از لابلای مردم چشمم ندارد ... خيال تو در پس هفت پرده دلم آرام نشسته . خيال يکه تاز ميدان تنهايی است ... در تنهايی بزرگی ات را حس ميکنم و در حضورت کوچکی خود را ...بارقه برخاسته از اميد آمدنت ...فروغ رفته از فراقت را به ديدگانم باز می آورد . ميان خيال و تنهايی رابطه ای است که بيانش برايم مقدور نيست ....

راستی يه جورايی فهميدم دردم چيه ... من مازوخيسم مزمن دارم ...

نوشتن شده درد بی درمان من ... يه روزايی ۲۴ ساعته چت ميکردم ... شايد حدود ۷ سال پيش ... بعد تصميم گرفتم همه آی دی ها رو ببندم و چت نکنم ... حدود ۳ سال پيش ... ولی آخ يه فشاری داشت که نگو نپرس... بعد ۱.۵ سال پيش يه اتفاقات عجيب غريب برام افتاد ... امروز رو ياهو ۳ تا آی دی دارم ... يکيش به اسم واقعيم يکيش همينی که اينجا نوشتم يکيشم يکی ديگه است ... به اين آخری وصل نميشم مگه خيلی به ندرت با آی دی که به اسم خودم نه چت ميکنم نه ميل ميدم چرا ؟؟؟ خودم هم نميدونم ... با اين يکی هم به ندرت ... حتی دوستای ۷ سال پيشم و هم پيدا کردم ... ولی اصلا نميدونم درباره چی بايد حرف بزنم باهاشون !!!! عجب کار مسخره ای رو ۴ سال مدام اونم هر روز ۸-۹ ساعت در روز انجام ميدادم و چقدر هم برام جذاب بود  اين روزا با وبلاگم حال ۷ سال پيش رو دارم ... گاهی دلم ميخواد روزی چند بار پست کنم ... اونم چيزای يه خطی ... البته بگذريم که وقت نميکنم ولی دلم که ميخواد

شعر امروز

مرجان لب لعل تو مر جان مرا قوت         ياقوت نهم نام لب لعل تو يا قوت

قربان وفا تم به وفاتم  گذری کن           تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت

بابا ملک الشعرای بهار چی فرمودند .....

وبگردی امروز

دلم می خواد يه سری وبلاگ به اين کنار اضافه کنم و يه سری رو کم ...

اينم از وبلاگ سهراب منش ....

تو را
نه براي هميشه با تو بودن
نه براي يك عمر زير سقفي نفس كشيدن
نه براي اين حرف مضحك كه:
– سنگ صبور روزهای سخت زند‌گی‌ام باشی
نه براي زيبايي ات
نه براي هوس هايم
نه حتا براي عشق – كه حرف بزرگي است –
تو را مي خواهم
فقط براي اين كه
يك روز ديگر
زندگي را دوست داشته باشم

 

 

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳

کاش می شد سرنوشت رو از سر نوشت...

خاطرات روزانه

اين روزا توی مهد رهام يه نمايشگاه کوچک کتاب برگزار شده ،‌ کار هر روزمون شده بعد از ظهر را يه جلد کتاب بخريم و بريم خونه ... يا آقا جلوی کتابها مثل مسخ شده ها وا ميسته  و يه قدمم هم تکون نميخوره ...تا حالا حدود ۱۰ جلد کتاب خريدم فکر ميکنم مشتری دايم کتاباشون باشه ... جالبه کتاب سری است و رهام تا يه سری از کتابها رو نخريده باشيم سراغ سری جديد نميره ... فعلا دو سری تمام شده ... امروز صبح حاضر نبود لباس تنش کنه و هی غر غر ميکرد برای از خواب پا شدن مونده بودم چی کار کنم گفتم پا شو بريم تا برات کتاب بخرم ... خواب از سرش پريد و پا شد ... رسيديم دم مهد فکر کردم يادش رفته ولی بازم مثل آدما مسخ شده جلوی کتابها ايستاد ... بالاخره يکی رو انتخاب کرد و رضايت داد ما بيايم اداره ...

اندر احوالات خودم

اگه دور و برت پر از سايه های مبهم زياد نترس ... معنی اش اينه که يه منبع بزرگ نور در نزديکی است ... دارم سعی ميکنم نترسم ولی دور و بر من حتی سايه های مبهم هم نيست من خيلی تنهام و به يه دوست خوب احتياج دارم که لحظاتش رو با من بگذرونه

شعر امروز

دلم گرفته ای دوست هوای گريه با من ......

وبگردی

حال نداشتم

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳

اوضاع بد جوری وخيم است ...

خاطرات روزانه

تمام ۵ شنبه و جمعه رو تو کما گذروندم توان بلند شدن از جام و دکتر رفتن هم نداشتم ... شنبه صبح مامان بردتم دکتر فشارم ۸ بود ...آقای دکتر چند دقيقه يکبار تکرار ميکرد چطوری آخه با اين فشار زنده ای ؟؟؟

ديشب همه طلاهامو گذاشتم جلوت ... اگر لازم داری بفروششون ... نگام کردی ... معنی نگات رو نفهميدم اين بار بوی چی ميداد عشق يا تمسخر ...

چشمام از امروز صبح قادر نيست فاصله نيم متری دورتر رو ببينه ... خب کور شدن خودم رو صميمانه تبريک ميگم

در عجبم اين پسر من اينقدر رفتارهای پسرونه داره و ديروز ۵ نفر دختر کوچولو صداش کردند ...

اصلا به جادو و دعا اينجور چيزا اعتقاد ندارم ولی توی بالشتم يه دعا پيدا کردم و موندم کار چه کسی است ؟؟؟؟

اندر احوالات خودم ...

شديدا غمگينم و کسل ... من يه مشکلی دارم ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳

توی آشفته آرامش فرا رسيده ، من آرام و دل آشفته

عارفه جان سلام ...

می خواستم در وبلاگت برایت بنویسم ... ولی  حس خوبی ندارم وقتی نوشته ای می نویسم کوتاه  در باره دردی که بلند است  .

عارفه عارفه عارفه ... آشفته بودی و نوشته هایت آرامم میکرد میگویی آرامش رسیده و نوشته هایت به جانم اتش میکشد نه آن آتش که در سرما گرمم میکند ... نه آن را نمیگویم آن را نمیگویم !!!! میدانم که میدانی از کدام آتش فریاد میکنم ....

عارفه ! و بوجهک الباقي ... بعد فناء کل شي ...  میدانی عارفه !  این جمله را که میخوانم یاد خیلی چیزها می افتم .یاد آدمهایی که آمدند و رفتند و هریک ذره ای از وجودم را کندند ... عارفه عارفه خیلی چیزها را نمیشود فراموش کرد مثل خیلی چیزها که نمی شود گفت ... مثل تو که نمیبینمت و حسی در دلم جاری است ... حسی که نمیشود گفت ...یاد خیلی چیزها میافتم چشمهایی که بدرقه ام کردند برایم اشک ریختند ... یا چشمهایی که تحقیرم کردند ... چشمهایی که عاشقم بودند ... چشمهایی که رهایم کردند عارفه یاد خیلی چیزها می افتم ... این روزهای یاد تو ... یاد تو و دوامی که میخواهی ...

نمی دانی عارفه نمی دانی این راهی است که من رفته ام و آرزو دارم تو نروی ... نروی تا به جایی که من هستم نرسی ... عارفه نمی دانی اینجا سرد است حتی سرد تر از آنجاییکه تو ایستاده ای !!! نمیدانم میدانی ؟؟؟ میدانی که چقدر جستجو کردم بدنبال دستهایی که مرا نگه دارد نگذارد سقوط کنم ... میدانی چه شد بارها تا ته واحه ای رفتم  ... هر دستی را فشردم ... اما دستی که میخواستم نبود اما آن دستها همیشه کنارم بودند ... عارفه آن دستها مال من بود همیشه کافی بود تنها بر روی زانوانم بگذارم و بلند شوم ... همین دستها را میگویم همین دستها که همین کلماتی را که نمیدانم چطور جاری میشوند را مینویسند ...

عارفه عارفه مهربانم ! روزی نشستم برخاک همین سرزمین .... شاید همین چند ماه پیش بود با سکوتم که از فریادم بلندتر بود ... گفتم : " تمام شد ، همه چیز تمام شد " امروز میبینم راهی دیگر رهروی دیگر جاده ای دیگر پیش رویم است ! عارفه امروز همین امروز من راز آغاز و پایان داستانها را یافتم  .... میدانی هرچه شروع شود پایانی ندارد مثل عشق مثل مرگ ... تنها تغییر حالت میدهد از عشق به نفرت ... از نفرت به سکوت از سکوت به فریاد از فریاد به صدا  و این چرخه همیشه جاودان است ... هرچه که تمام شود  هیچ گاه نبوده است و نخواهد بود ... امروز میدانم هیچ شروعی واقعا شروع نیست و هیچ پایانی نه آن چه ما اتمامش میخوانیم ...

میدانی عارفه ... زندگی بادی است که میوزد ... گاهی سرد گاهی سوزان ... بستگی دارد این باد را که به پا کرده باشد ...گاهی آرام مثل نسیم موهایم را نوازش میکند و گاهی مثل طوفان از زمینم میکند ... آنوقت ارزو میکنم خیلی بلندم نکند آخر هرچه بالاتر بروی دردناکتر به زمین میخوری ...من به وزش این باد عادت کرده ام ... میدانی چه دلخوشم میکند درمرداب که باد نمی آید ... من دریام هنوز موجی هنوز مرغ دریایی هنوز امید جاری است ... میدانی عارفه گاهی این باد مرا بلند میکند ولی خس و خاشاک را هم بلند میکند ... میان همه چیز دست و پا میزنی ... طوفان که فرو مینشیند همه چیز آشفته است و اما دیگر آن خاشاک کنارم نیست ... بگذار برود هر آنچه رفتنی است ... مگر نه آنکه تعلق و مالکیت یک مفهوم انتزاعی است ... بگذار برود .... هرچند میدانم این رفتنها و آمدنها همیشه تکه ای از وجود ما را میبرد ... میکند و میبرد و گاهی دردناک است خیلی دردناک .... مثل باد میوه درخت را میبرد و شکوفه هایش را ...اما درخت میماند ... برای ماندن در باد باید ریشه داشت ....ریشه که داشته باشی دوباره به بار مینشینی ... دوام است این ؟؟؟ مگر نه ؟

میدانی عارفه ... همیشه زندگی آن چیزی نیست که ما میخواهیم ولی حتما ما آن چیزی بوده ایم که زندگی میخواسته که اینچنین دو دستی چسبیدتمان ... . لابد اگر ما از آن امید بریده ایم هنوز امیدی دارد ...میدانم درد بریدن امید را کشیده ای دوست داری کسی از تو امید ببرد ؟؟؟؟نکن عارفه ... امید زندگی نگیر ... بگذار اگر بازیت میدهد بازیگر خوبی باشی ... به سختیهایش بتاب با شادیهایش برقص ... با غمهایش اشک بریز ولی امیدش را نبر ...

میدانی عارفه ! آدمها تا با زندگی نجنگیده باشند تا شکست نخورده باشند  لذت پیروزی را لذت حیات را نخواهند فهمید ... روزهای بد هم چون روزهای خوب خواهند رفت و از این رفتن تنها چیزهای اندکی میماند ... چیزهای اندک اما .....

تو دوام میخواهی و من گذر ... نمیدانی من این گذر را چقدر دوست دارم ... این باد را که می آید و میبرد و گاهی ویران میکند ... مثل عشق ... می آید و ویران میکند و بعد تمام میشود  ... نه تمام نمی شود عوض میشود ... مهر میشود یا شاید کینه ؟؟؟ کدام را بیشتر دوست داری ... میدانی کینه بیشتر از همه درونم را ویران میکند ... کینه نمی خواهم .... کینه نمیکارم من مهر میکارم شاید روزی عشق درو کنم ... حتی از عشقهای مرده از عشقهای رفته ... از چشمانی که رهایم کردند ... من مهر میکارم ....

یاد ندارم کجا ولی خواندم چشمهای خیس دقیقترین چشمهایند و دلهایشان زلال ترین دلها ... میدانی عارفه بگذار چشمانم خیس باشند ولی دلم زلال ... بهتر که نخندم اگر قرار است نگران کارتون خوابها نباشم اگر قرار است دلم برای کودکان بی مادر نلرزد ... بگذار نخندم اگر قرار است به خاطر عزیزی به اندازه تو آشفته نباشم ... من آن چشماهی خیس و قرمز را از آن لبان چو پسته خندان بیشتر دوست میدارم ...

نمیدانم وقتی نوشته هایت را میخوانم ... میمانم از این ترسی که در وجود توست و در من بود ... میدانم تو هم چون من میترسی از ثانیه هایی که بدون حضور اوست از نگاههایی به غیر او ... از گفتن از غیر او ... از شنیدن از غیر او ... میدانم تو هم میترسی چون من ... این ترس می آید و درونت را خالی میکند ...  میدانم که تو هم مثل من از پایان میترسی .... باور کن همه این ترسها به پایان میرسد ... دل قوی دار سحر نزدیک است ...میدانی  من هنوز هم میترسم ... حالا از تسلیم شدن میترسم ... از تسلیم شدن در مقابل ترسهایم ... از تسلیم شدن مقابل زمان و سرنوشت ... میدانی میجنگم من هنوز این گذر را دوست دارم ... حالا آن شروعها و پایانها را دوست دارم ... . گاهی میخواهم زودتر به پایان برسد ... نبردی کسل کننده بود ... گاهی دوست دارم طولش دهم من تسلیم نمیشوم ... اوست که میرود ... جامیزند و من شاد میمانم که اگر عشق ورزیدم تسلیم سختیها نشدم اگر زنده مانده ام هنوز تسلیم مرگ نشده ام ... من هستم و این من است که مهمه ... مثل تو که هستی ... .تو مهمی تو .... بگذار تمام شوند وقتی ماندنی نیستند زودتر زودتر ....

عارفه من روزهای زیادی را با کینه زیسته ام روزهای زیادی که یک روزش برای یک زندگی زیادی است ...نه زندگی نه ... میدانی زندگی با کینه زندگی نیست ... تکرار هر روزه مرگ است ... مردم ... در کینه مردم ... بعد عشقی به فریادم رسید ... مثل ققنوس از خاکسترم متولد شدم .... عشقی که آتشم زد ... آبرویم را برد ... تنها ترم کرد از آنچه بودم و بعد تمام شد ... عارفه سخت بود خیلی سخت بود ولی من امروز یکسال نه سالها از آنچه بوده ام بزرگتر شده ام جلا یافته ام ....عارفه خیلی چیزها را نمی شود .... این درد که میکشی این رنج که میبری آتشی است که جلایت میدهد ... وبعد این روزها از این روزها چیزهای اندکی باقی می ماند اما این اندک چون میوه درخت شیرین است ....

صبر کن صبرکن و ببین چه میوه شیرینی میشود این صبرت ...

راستی عارفه آشفتگی نامه ام را ببخش آشفته شده ام از آرامشی که میگویی فرا رسیده است سخنم دراز شد ... دردی از تو دوا نشد ولی دلم سبک شد ... دلت سبک باد

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳

 

خاطرات روزانه

به تلخی ليمو شيرين !!

شعر امروز

تو به من خنديدی و نمی دانستی من به چه دلهره  سيب را از باغچه همسايه دزديدم

باغبان از پی من تند دويد  سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد  سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان ميدهد آزارم

من هنوز غرق اين پندارم که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت !!!!!

 

اندر احوالات خودم

مي دانم ... خيلي چيزها را نمي شود گفت . انگار اين حرفها اين کلمات هرگز برای گفته شدن خلق نشده اند ،تنهام خيلی تنها ولی اشتباه نکن اين تنهايی نيست که آزارم ميدهد اين درد بدوش کشيدن زندگی نيست که آزارم ميدهد ...اين تنهايی که   انگار مدتهاست ، مدتهاست مرا با دنيايي که تو در آن زندگي مي کني بيگانه کرده است ! اين بيگانگی است که آزارم ميدهد !!!  هنوز ديدنت خوشحالم میکند ،  اما به يادم می آورد که تو را  گم کرده ام .  تو را گم کرده ام يا گم شده ای ؟؟؟ 

روزهايم هزار سال است و شبهايم ظلماتی است که وجود شرحه شرحه ام  که انگار هر تکه اش را بر بلندای قاف آويزان کرده اند ،‌ و هر پاره اش می خواهد پرنده ای باشد ! و هر پرنده عزم کوچ به جايی ديگر ...! بی تاب نبودنت به خود ميتابد ... اين روزها هيچ ندارم هيچ ! هيچ جز آرزو ... آرزوی بيشتر از تو ديدن بيشتر از تو شنيدن بيشتر از تو گريستن و پيمودن راهی که که اميدوارم تو هيچ گاه  نپيمايی .... اشکهايم هم با من سر سنگين شده اند !

ديشب بود که ميترسيدم از آنچه کرده ام و تو ديدی ! ميدانی اين روزها خيال جهنم و بهشت رهايم نميکند . راستی می دانی تنهايی از آدم هيچ باقی نميگذارد جز يک حباب تو خالی ... هر چقدر تنها تر ... پوسته نازکت ،‌نازک تر ميشود  حباب بزرگتر ميشود ! روزی ميرسد که تو هيچ نيستی هيچ جز پوسته نازک به دور درونی خالی، خالی از هرچيزی ! حتی قلبی برای دوست داشتن . خالی از قلبی حتی برای دوست داشته شدن ...!

وبگردی از وبلاگ يافته های مشوش يک مست

هی محتسب ! مستی مگر ؟ بد می زنندم

گویا به جرم مستی ام حد می زنندم

 ( آقا – رضا امیرخانی)

 

چه ساده انگارانه پنداشته اند که اینها نامه های عاشقانه است مهتاب اینها زندگی من است یکپارچه که دارد هجا هجا در مقابلْ نشستنمان حیات می یابد ... مرا به هیات این جامها به خاطر بسپار مهتاب که شبهای بعد که نباشم ،دست به جام که می بری ؛مستامست ، در من بنوشی آنچه نوشیدنی است .. خوب می دانی تمام زندگی ام آن لحظه ایست که من در تصویر ِ محو ِخودم که افتاده  در رستخیز ِ مردمکانت خاکستر می شوم . من به خوابِ بعد از این شراب ها سخت معتقد شده ام مهتاب به خوابی که برادر مرگ است ...

 چشمهای نیم خوابت سال و ماه

همچو من مستند بی میخوارگی

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳

زمستان است

خاطرات روزانه

توی تاکسی نشستم .مرد کنارم صحبت میکند و عجب شیرین ! در کنارش پسری درس میخواند ... صحبت از برق و الکترونیک و کامپیوتر شد و گوشام تیز .. مرد به پسر میگفت اگر مطالعه نمی کردی کلی سوال داشتم ازت بپرسم درباره برق و الکترونیک ... پسر گفت بپرسید ... سوالی پرسیده نشد جز اینکه IT مخفف چیه پسرک من من کرد ناخود آگاه جواب دادم Information Technology    . پسرک سر کشید تو کتاب . یه لحظه به زیر گذر فرودگاه خیره شد و بعد گفت دلم میخواد یه راهی پیدا کنم و این مشکل رو حل کنم ... یاد یه مسئله افتادم ...

می خواستم تعریفش کنم ...ولی گفتم ولش کن ... مرد با پسرک ادامه میداد ... گفت کدوم دانشگاه درس میخونی و پسر شریف ... مرد برگشت از من پرسید شما کجا درس خوندید گفتم دانشگاه ملی  . گفت یه شعر بگید که توش شریف داشته باشد .باز پسرک  من من کرد ... داشتم پیاده میشدم ، گفتم تن آدمی شریف است به جان آدمیت ...

پسرک می خواست دم دانشگاه شریف پیاده بشه ولی بعد از من با عجله پیاده شد ...

-          شما ورودی چه سالی هستید ؟

+   74

-          چه سالی فارغ التحصیل شدید ؟

+ 78

-          میشه من شماره شما رو داشته باشم ؟

+ گفتم به چه منظور ؟

-          همینجوری

+ نه مرسی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پسرک رفت و من و بهت زده به جا موندم ...

یعنی اگه یه خانوم تو یه محل عمومی مثل تاکسی با کسی صحبت کنه ؟؟؟؟یعنی مشکل داره ؟؟؟؟

 

خاطرات شب یلدا

شب یلدای من مثل همه شبهای دیگر بود ... تنها بودم و تو در کنارم نبودی .... تنها بودم و پسرم مریض بود ... تنها بودم و هیچ اشتیاقی نداشتم ... تنها بودم و منتظر بودم .منتظر بودم که بیایی ... تلویزیون برنامه درباره شب یلدا داشت . با مردم مصاحبه میکرد : میریم خونه فامیل و آجیل و میوه و ....

تلفن و برداشتم :

شماره خونه مامان : گوشی رو بر نمیداره !!!

موبایل آبجی بزرگه : الو الو ! اه آنتن نمیده ! الو ... کجایید ؟؟؟ خونه ماندانا!!!!

تلفن خونه آبجی دومی : الو سلام ! خوبید ! مهمون دارید ! کی ؟؟؟ مادرزن پسرت !!!! خوب !نه میخواستم حالتون و بپرسم !

به آبجی سومی (ماندانا) اصلا زنگ نزدم : خونشون دوره !

حالا برادرم : ولش کن ! کی دوست داره خواهر شوهرش همچین شبی سرش خراب شه !!!

 

بازم انتظار ، ساعت 10.30 شب ! میدونستم کلاس داره ! ولی ما هم دانشجو بودیم همچین شبایی معمولا همه چی کان لم یکن بود ... کی میرفت کلاس ؟؟؟؟

انتظار داشتم حداقل خرید شب یلدا رو کرده باشه ! ولی هیچی دستش نبود . نمی خواستم نشون بدم که ناراحتم ولی فهمید . گفت نگو شب یلدا هم نیومد خونه بگو شب یلدا هم پی زندگی است .نگاش کردم . حداقل میتونستیم بریم بیرون ولی هیچی نگفت منم هیچی نگفتم . رو مبل ولو بودم ... رهام با اون تب بالاش سعی میکرد یه نارنگی رو پوست کنه ، وقتی تموم شد نارنگی رو گذاشت کف دستم ... !!!!.

 

شعر امروز

 

این طرف، در افق خونین شکسته،
انسان من ایستاده‌است.
اورا می‌بینم،
اورا می‌شناسم
روح ِ نیمه‌اش در انتظار نیم ِ دیگر خود
درد می‌کشد...
(شاملو)

 

وبگردی از وبلاگ

دلم میخواست ببینم نوشی درباره شب یلدا و جوجه هاش چی نوشته ولی آخرین نوشته ماله 29 آذر است .

 

یکشنبه 29 آذرماه 1383

کسی هست؟

من نیاز به کمک دارم. خواهش میکنم. من نیاز به کمک دارم...
کسی هست که صدای منو بشنوه؟
کسی هست؟
کسی هست؟


اندر احوالات خودم

هیچی به اندازه نظر عارفه خوشحالم نکرد ...کسی هست هنوز کسی هست

کسی هست بی آنکه مرا ببیند و بشناسد نگرانم شود ....

مرسی عارفه مرسی ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳

دلت آمد ؟؟؟؟

خاطرات روزانه

نصفه شبی از خواب پریده بود و گریه میکرد ... سرم به شدت درد میکرد ... آروم بغلت کردم گفتم چی میخوای مامانی من ... شین ... ماشیناشو برداشتم آوردم تو تخت ... هی خوابش میبرد و بیدار میشد خوابم برد بیدار شدم دستام تو دستاش بود ... باید با پدرش صحبت کنم ... این بچه میترسه ...

 

اندر احوالات خودم

 

از آدم دروغگو بدم میاد ... از تو هم بیشتر بدم میاد وقتی دروغگو میگی ... من احمق نیستم هر چند خیلی حماقت کردم ...

 

شعر امروز

صندلی در کنار جاده منتظر است

آفتاب می آید و میرود

باران می آید و میرود

برف می آید و میرود

ولی تو

نه از جاده میایی

نه از قلب من میروی ...

 

وبگردی از وبلاگ رویای نیلی ...

 

مگر ميشد آدم فقط يک بار عاشق بشود؟عشق ابدي فقط حرف است،پيش ميآيد که آدم خيلي خاطر کسي را بخواهد،اما هميشه وقتي آدم فکر ميکنه که دلش سخت پيش يکي گرفتار است،يک دفعه،يک جايي،ميبيند که دلش،ته دلش،براي يکي ديگر هم مي لرزد،اگر باوفا باشه،دلش را خفه ميکنه و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش باقي ميماند،اگر بي وفا باشد،مي لغزد و همه ي عمرش عذاب گناه بر دلش ميماند،هيچکس حکمتش را نميداند....حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را،يکي را بايد انتخاب کند،فرار ندارد

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳

سکوت حرف دلم نيست ... خاطرت باشد

خاطرات روزانه

صبح خواب موندم یعنی خواستم که خواب بمونم ...بالشتم رو گذاشتم کنار بالشت کوچولوش و به بازوهای سفید و لختش خیره شدم ... چقدر این موجود کوچک زیباست ... خوابم برد بیدار که شدم دیدم بیداره دستش رو گذاشته رو صورتم و به آرامی نوازشم میکنه ... گفتم بیا بغلم ... بدنش رو نزدیکم کرد در آغوشم محکم فشردمش ... چقدر دوستش دارم ؟؟؟ از خودم پرسیدم ... واقعا مادر بودن یعنی چی ؟؟ غریزی ؟؟ یا آدم یاد میگیره مادر باشه ... روزی که بدنیا اومد هیچ حسی بهش نداشتم ولی الان دیوونشم ...گاهی اوقات از خودم میپرسم حاضرم در موقعیتهای خطرناک بین فسقل و خودم ، فسقل رو انتخاب کنم ؟؟؟

ساعت 10 بود ... داشتم میگفتم من اصلا مادری بلد نیستم ...

ساعت 12 این لینک رو دیدم http://www.isna.ir/news/NewsCont.asp?Lang=P&id=466631  بغض گلوم رو فشار میداد یاد وقتی فسقل 35 روزه بود و من شیر نداشتم که بهش بدم افتادم ... همون روزی که از گرسنگی گریه میکرد و من به پدرش التماس میکردم که بذاره بهش شیر خشک بدم ... راستی کدوم مادری میتونه با یچه اش این رفتار رو بکنه ... میترسم نکنه منم اینجوری بشم ... ؟؟؟

 

اندر احوالات خودم

بگذار سر به سینه ام تا بگویمت اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

راستی از روزی که من از زندگیت رفتم بیرون همه چی مثل قبل شده مگه نه ؟؟؟؟

 

شعر امروز

گفتی بمان!می خواستم اما نمی شد

گفتی بخند!بغض گلويم وا نمی شد

گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت

گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد

...

می خواستم ناگفته هايم را بگويم

يا بغض   می آمد سراغم يا نمی شد

گفتی که تا فردا خدا حافظ ولی آه

آنشب نمی دانم چرا فردا نمی شد

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳

کاش ميشد سرنوشت رو از سر نوشت ...

با تو ام با تو ... با تو که اسمم تو شناسنامه ات نشونه از مالکيت تو داره ... کاش فقط شبها که به خانه ميامدی لبخندی به لب داشتی ... کاش گاهی نه هميشه از شنيدن جواب منفی من آنچنان مکدر نمی شدی که آرزوی مرگم را بکنم ... آی با تو با تو ... تويی که مرا عشقت مينامی ... عشق اول و آخرت ... کاش گاهی با من حرف ميزدی از دلتنگيهايت ميگفتی ... کاش گاهی با من ميخنديدی از شاديهايت ميگفتی ... کاش وقتی عصبانی هستی کودکم را کتک نمی زدی ... کاش تنهايم نميگذاشتی آنقدر که فکر کنم بار اين زندگی را بايد تنها به دوش بکشم ... گاهی باور آنکه تو آن دفتر ها را برايم پر از جملات عاشقانه کرده ای سخت می شود ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳

با سکر بی خيالی اعصاب خويش را تخدير می کنم

نمی فهمم اصلا نمی فهمم ... چرا باید بعد از 10 سال!!!!!!!!!

 به جای ماشینای آزادی به اشتباه سوار ماشینای انقلاب شدم زیر پل گیشا تازه فهمیدم باز این منگی ام کار دستم داده با عجله از ماشین پیاده شدم ...یهو یه صدای آشنا میخکوبم کرد ... قبل از اینکه برگردم و ببینم حدسم درست بوده یا نه تمام خاطرات تلخ و شیرین اونروزها از جلوی چشمانم رژه رفتند فقط آرزو کردم تو نباشی و تو بودی ... بعد از 10 سال ... باز دیدمت اه ...

من از عرض اتوبان رد شده بودم و تو وسط اتوبان دنبالم بودی ... صدام میزدی ... مریم! مریم! ... ماشینت رو با پنجره باز رها کرده بودی ...برگشتم نمی دونستم چه عکس العملی باید نشون میدادم ... گفتی سلام دست دراز کردی که دست بدم ... با بی شرمی تو چشمات زل زدم ...گفتم دست نمیدم ... خودتو جمع و جور کردی ... گفتی بیا بریم من در ماشین و قفل کنم یا برسونمت ... جواب دادم نه ممنونم !!! ولی بی اختیار پشت سرت اومدم انگار اومدم که خیلی حرفها رو بهت بگم ...

 گفتی ازدواج کردم ... گفتم فراموش کردی حتی یه بار با خانومت اومدی دم در دانشگاه دنبالم ...

گفتی آه راست میگی ...

گفتم بچه داری ... گفتی یعنی نمی دونی ؟؟؟ نه خودم هنوز بچه ام .. یادم اومد من دوم راهنمایی بودم و تو سال آخر دبیرستان ! به تمسخر گفتم بچه !

گفت تو چی ؟؟؟

من !!!!!!! آه!یعنی نمی دونی ؟؟؟؟ من ازدواج کردم ... یه پسر دو ساله دارم ...

گفت پسرتم عروسک ِ ؟ گفتم نه مثل تو فضوله ...

گفت برسونمت ؟؟؟ نه مرسی

گفت شماره تلفنت رو بده ؟؟؟ نه نمی خوام بدم ...

گفت تو هنوزم برای من مریمی ... تو خیلی بهتر از اونی بودی که من فکر میکردم ... تو ...دوستت دارم ...

گفتم : کاری نداری ؟؟؟ من باید برم و هنوز یه نیروی عجیب نگهم میداشت ... چشم گردوندم توی ماشین !!! جلوی داشبورت یه عروسک بود یه خرگوش سفید ... بی اختیار گفتم آه ه ه ه ... خرگوش سفید ماله من بود ... وقتی گواهینامه گرفتی و اون رنوی سفید رو خریدی ...من این خرگوشم رو دادم عمه ات برات بیاره ... عمه جلوی مامانم چشمک زد و گفت اول سیسمونی میفرستی ... چند سالم بود 13 یا 14 ...

نگاهت دنبال نگاهم اومد ... گفتی هنوز دارمش ... خندیدم گفتم من هنوزم برات مثل این خرگوش سفیدم !!! گفتی مریم دوستت دارم ... گفتم چه دیر به این نتیجه رسیدی ... 10 سال از اخرین روزی که با هم حرف زدیم گذشته ... 7 سال در کنارت بودم ... حالا از سالهایی که کوچیک بودم و تو رو مثل یه همبازی میدیدم بگذریم ... جهانگیر نگو دوستت دارم نگو .. گفت دوست داشتن عیبه ؟؟؟ گفتم نه نه زیباترین حسی که دو نفر نسبت بهم دارند ولی وقتی میگی دوستم داری حالم بد میشه حالم از خودم و بعد از تو بهم میخوره ...گفت تو دوستم نداری ؟؟؟ میدونم حالم و همیشه از عمه ام میپرسی !!! گفتم من حال خیلیها رو میپرسم اگر به جایی رسیدم که حالتو میپرسم نشون میده شدی برام یه آدم مثل همه آدمای دیگه ... نه من دوستت ندارم ... ازت متنفر هم نیستم ولی بذار برای حسی که به تو دارم هیچ اسمی نذارم ... حداقل امروز با یه کوله بار تجربه میدونم حس بین من و تو عشق نبود ... دوست داشتن نبود ... حسی بود برای پر کردن لحظات تو با خرگوش سفیدت و برای من حس گنجشک در قفس بود که دلخوش بود به تو که به من آب و دونه میدادی ... گفت من اشتباه کردم ... ولی همه چی تقصیر من نیست ... خواهرات گفتن جسد تو رو هم تحویل من نمیدند ... گفتم به همین دلیل من مقابل همشون وایستادم و گفتم دوستش دارم ... به همین دلیل بود که وقتی برادرت گفت امروز خواستگاری رفتی و اون به خاطر من قهر کرده بود ... من حرفهاش و باور نکردم ... به همین دلیل بود که میدیدم برای خرید عروسی میرفتی و با من نرد عشق میباختی ... نه جهانگیر روزگاری عشقت رو باور میکردم که اینجا نبودم بچه ای نداشتم شوهری نداشتم تو زن نداشتی ... ولی وقتی زن گرفتی ... وقتی برای فرار از تو ازدواج کردم ...وقتی الان یه بچه دارم و با تو نیستم زن تو نیستم یعنی باید به اون عشق و احساس تو هم شک کرد یا به عقل من شک کرد اگه هنوز احساس تو رو باور داشته باشم !!! گفتم من از تو گله دارم میفهمی گله دارم ...نه برای اینکه با من ازدواج نکردی .... به خاطر بازی که با من کردی ... یادت آوردم شبهایی که زیر پنجره اتاقم مینشستی ... یادت آوردم ... خیلی چیزها رو یادت آوردم .... وقتی حرفهام تموم شد ساکت بودی  و نگاهت مات ... گفتی ... برسونمت ...داد زدم دربست !!!!بعد های های گریه که امانم نمیداد ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳

گاه تاب نمی آورم اين درد را

در اين فکرم که در يک لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگيرم

...

در اين فکرم من و دانم که هرگز

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

صد افسوس که از حال دلم بی خبری ...

همزبانی نيست تا بر گويمش راز اين اندوه وحشت بار خويش

      بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خويشتن را مايه ی آزار خويش

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی ... خيلی وقته که دلم برات تنگ شده ... خيلی وقته اين حس عاشقی نکبتی باز اومده سراغم ... خيلی وقته که دلم برای حرف زدن ... قدم زدن .... توی بارون توی پارک شطرنج نشستن و از سرما لرزيدن تنگ شده ... بهونه قشنگ من ... راستی اون روزا چقدر آسمونا آبی بود ... چقدر برفها سفيد بود ... اون روزا همه چی قشنگتر بود ... چقدر زنده بودم ... چقدر شاداب بودم ... فکر ميکردم ۱۰ سال جوونترم ... ولی اين روزهای تنهايی ... اين روزهايی که بايد نام ترا از هرچه دفتر و ديوار پاک کنم ...چقدر کسلم ...چرا هيچ چيزی نمی تواند روزهای ساده مرا به هيجان بياورد ... دلم ميخواد نامت را نه از هرچه ديوار نه از هر دفتر ... تنها نامت را از ذهن آشفته ام پاک کنم ... نه شايد اگر نام تو را تنها از دفتر قلبم بيرون کنم به آرامش برسم ... راه حلی نمی دانم ... روزهاست که بين ما هيچ کلامی رد و بدل نشده ... روزهاست که ديداری نبوده ... روزهاست که از من شيدا تنها آشفته ای مانده که روزهايش را با پاک کردن سبزی قورمه و کرفس ميگذراند ... ديوانه ای مانده که تنها دلخوشيش کودک نو پايش شده ...بی حوصله ام ... بی حوصله ام ....

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

خليج فارس !!! الخليج العربی ؟؟؟؟

اول اینو بخونید

بعد اینو ببینید و بادقت هم ببینید  arabian gulf    الخليج العربي

 

 

خاطرات روزانه

دیروز اتفاق جالبی نیفتاد یا شاید افتاد و من ندیدم ... فکر که میکنم میبینم از دیروز تا امروزخیلی اتفاقای شیرین و خوب  افتاده هوا سردتر شده چه خوب! امروز عاشقا نزدیک تر به هم راه میرند .دیروز بارونی بود چه خوب! شعر ها لطیف تر شده و جویها پر آب تر  ... امروز آسمون آبی تره چه خوب! پسرم معنی آبی آسمانی را فهمید ... امروز صبح زود با یه خواب پریدم خوابی که بوی عشق میداد بوی تو یی که هرگز نوشته هایم را نمی خوانی  چه خوب هنوز دهانم طعم گس عشق را دارد ... امروز روز خوبی است میدانم

 

اندر احوالات خودم

هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است !!!! باید فراموش کنم ...

 

وبگردی از وبلاگ شب چره

کاش دنيا
درخت ممنوعی داشت
تو هوس می‏کردی
پيش چشمان خدا
من بدزدم از آن
سيب سرخی يکشب

با طلوع خورشيد
سيب در دستهامان
به جهانی ديگر
ما هبوط ميکرديم

 

شعر امروز

به‌ هم‌ عشق‌ می‌ورزيم‌ و زندگی‌ می‌كنيم‌

زندگی‌ می‌كنيم‌ و به‌ هم‌ عشق‌ می‌ورزيم‌

و نمی‌دانيم‌ زندگی‌ چيست‌

و نمی‌دانيم‌ روز چيست‌

و نمی‌دانيم‌ عشق‌ چيست‌

ژاك‌پرور

 

مرسی اسمر جان

 

 

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳

اين نيز بگذرد !!!

خاطرات روزانه

 دیروز برای اولین بار عصبانی بودم ...نه برای اولین بار عصبانی بودم و داد میکشیدم ... آقای همسر گفت اولین باره که من میبینم خانومم در هنگام عصبانیت داره داد میزنه و از اون آرامش همیشگیش خبری نیست دلم می خواست مادرم بدترین فحشهای دنیا رو بهم یاد داده بود تا نثارش میکردم ... ولی فقط تونستم بهش بگم خیلی بدبختی ... و اینکه چشم تنگ مرد دنیا دوست را ..... یا قناعت پر کند یا خاک گور

یه تصادف کردیم 55 روزه که داریم التماس میکنیم بیا خسارت بگیر و برو اههههههههههههههه

 

اندر احوالات خودم

با بغض داد زدم ازت متنفرم به من زنگ نزن ... گفت تو تنفرت هم عشقه ... گفتم برو با همین خوش باش !

 

تفکرات امروز صبح

صبح تو حال و هوای شیطان و خدا بودم ... عجب جسارتی آدم به خالقش بگه نه ... البته آدم که نه شیطان چون آدما روزی هزار بار رو حرف خالقشون حرف میزنند ... ولی یه چیزی به ذهنم رسید مگه خود خدا نگفته که به غیر از من تعظیم نکنید نکنه شیطان بخت برگشته فکر کرده خدا داره امتحانش میکنه ؟؟؟

 

شعر امروز

 

سکوت می‌کنم و عشق در دلم جاری است
که اين شگفت‌ترين نوع خويشتن‌داری است

تمام روز ، اگر بی‌تفاوتم ؛ اما
شبم قرين شکنجه، دچار بيداری است

رها کن آن‌چه شنيدی و ديده‌ای، هر چيز
به جز من و تو و عشق ِمن و تو، تکراری است

من از خودم تهی‌ام، از تو نيز؟ نه! بگذر
همين! دليل چهل‌سالگی، سبکباری است 

مرا ببخش! بدی کرده‌ام به تو، گاهی
کمال عشق، جنون است و ديگر آزاری است

مرا ببخش اگر لحظه‌هايم آبی نيست
ببخش اگر نفسم، سرد و زرد و زنگاری است 

بهشت من به نسيم تبسمی درياب
دل ِجهنمی‌ام را که غرق بيزاری است

 

تو دفترم نوشته بودم ولی از کجا ؟؟؟؟

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳

اين پست ديروزه ...

خاطرات روزانه ...

عجیب به فکر خوش تیپیش ... بابا این فسقل من فقط دو سالشه ... ولی صبح خودش میگه چی میخوام ببوشم ... هر روز سر این موضوع دعوا داریم امروز هم گیر داده بود کفش کتونی آبیش و با شلوار مخملی بپوشه ... از یه طرف خوشم میاد از یه طرفم لجم در میاد ...

 

اندر احوالات خودم 

 

عجیب دلتنگم ... چرا دایره اطراف من اینقدر تنگ و کوچیک است ؟ چرا آدمایی که میشناسم تعدادشون اینقدر محدوده ؟؟ من فکر میکنم دچار یه زندگی عادی تر از عادی شدم ... از خودم این روزا متنفرم ...

 

وبگردی از وبلاگ دلتنگیهای عاشقانه

در خاطرم هست
که با خود می اندیشیدم
خوب می شد
اگر می رفتی ....زیرا در اینصورت می توانستم
کارهای مهمی به انجام برسانم.
از آن هنگام که رفته ای
هیچ کاری نکرده ام.
.......
چرا که .....
هیچ کاری به اندازه
با تو بودن
مهم نیست.

 

 

شعر امروز

به شوق آنکه پس از سالها صدف بشوم
مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم؟

که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند
برای گردن رقاصه ای به صف بشوم؟!

طلوع پشت غروب و غروب پشت طلوع...
نخواه يک زن تنهای بی هدف بشوم

اگرچه سمت تو دريا هميشه توفانی است
بگو برای تو با موجها طرف بشوم!

شبی که بشکفد از عشق چهرهء دريا
زنان هلهله زن، دختران ِ دف... بشوم

زنی شبيه زنان جنوب چشمانت
پر از طراوت ناياب يک شعف بشوم

تو شهر عشق منی! در تو ساکنم ای خوب!
نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم

مژگان عباسی

 

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳

وجدان درد ...

۰- ادامه قبل

۱-اگه يکی بی مقدمه زنگ بزنه بهت و بگه نبايد عذاب وجدان بگيری واسه روزای رفته چه حسی بهتون دست ميده ؟؟؟ من اصلا عذاب وجدان نداشتم ...

۲-ديروز داشتم جواد يساری گوش ميکردم ... يهو خواهرم گفت محمد رضا رو ميشناسی ... جل االمخلوق ... گفتم والله همه رو ميشناسم جز اين يکی ...گفت نه نه منظورم همسر اولم ... يه خاطره تيره و تاريک اومد جلوی چشمم ... همون آقای قد بلند و خوش تیپی که خواهرم با عشق باهاش ازدواج کرد ... چند سالم بودم ؟؟ ... ۵ سالم بود ... بعد از ۵ ماه خواهرم برگشت خونه ... بعد يه شب دوباره رفت سر خونه و زندگيش ... پدرم داد ميکشيد ديگه دختری به اسم منذر نداره ... يادم خواهرم يواشکی ميومد دم مدرسه منو ميديد ...بعد يه روز جسد نيمه جونش رو همسايه ها آوردند خونه ما ... مادرم چقدر اشک ريخت براش ... من فقط ميدونستم از محمد رضا و هرويين متنفرم ... حالا ديروز دوباره يادش ميکرد با يه لبخند آروم تو صورتش ... يه برق تو چشماش ... مثل دخترايی که بار اوله عاشق ميشند ... گفت هميشه اين آهنگ رو برام ميخوند ...هنوزم عاشقش بود عشق چيز عجيبی ... انتظار نداشتم يه بانوی ۵۰ ساله از عشق روزهای جوونيش که به آتيشش کشيده بود با اين شوق و شور حرف بزنه ....تکونم داد ...

۳- اگه ۱۶ سال انتظار بکشی که خواب يه نفر رو ببينی و بعد يهو خوابش و ببينی ... چه احساسی ميتونی داشته باشی از اين خواب ديدن؟؟ گمان ميکردم خيالم رخساره تو را از ياد برده است ...

۴- می خوام محل کارم و عوض کنم ...

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳

لا اقل يک کرمک شبتاب باش

خاطرات روزانه

خیلی وقت بود که می خواستم یخچال رو عوض کنم، 5 شنبه رفتم امين حضور  … ساعت 10.30 راه افتادم وقتی دوباره رسیدم خونه ساعت 4.30 بود … فسقل با دیدن یخچال گل از گلش شکفت ، همه اسباب بازیهاش جمع کرد و رفت کنار یخچال نشست رو زمین و شروع کرد به بازی  هر دفعه که میرفتم در یخچال باز کنم و چیزی بر دارم داد میکشید مااااااااااااااااااااااله منههههههههههههههههههههههه !!! همه اول اسم مامان و باباشون رو میگند پسر من  از مالکیتش میگه ... به باباش که میگه مامان به منم که میگه میرم ...

 

وبگردی

شایق نماينده تبريز گفته توی یه مصاحبه درباره زنان خیابانی گفته  زن بدون خانواده يك ريال ارزش ندارد , گفت: در برخي از فرهنگ‌‏ها زن را قبول ندارند, در حالي كه جامعه ما به زن احترام مي‌‏گذارد ...

یه کم گیج شدم به نظرم یه جورایی ضد و نقیض ... بالاخره زن رو قبول داریم و یا فقط زن رو با خانواده قبول داریم ؟؟؟؟

شعر امروز

آن شب كه بي ستاره ترين ماه، در محاق...

تنها نشست روي صف سيم ها كلاغ

 

شب بسته بود پلك اتاقي كه روزها

مي شد شنيد از لبش آوازهاي داغ

 

هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود

از آرزوي خفته در آواز آن اتاق...

 

آن شب كلاغ خيرهء يك پنجره نشست

تنها به اين اميد كه روشن شود چراغ

 

شب‌تابهاي پچ پچه در گوش بيدها

گفتند: عاشقست! خبر را به گوش باغ...

 

و ... صبح روز بعد زني با قفس رسيد

قلاب كرد ميخ قفس را به كنج تاق

 

*

بعدا كسي نگفت كه آيا عجيب نيست

مرگ كلاغ و زرد قناري به اتفاق؟

 

*

هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم

تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ

 

مژگان  عباسی

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳

می دانی اشکال کجاست؟مشکل زندگی ايست که هيچ وقت نکردم

 خاطرات روزانه

فسقل داره کم کم بزرگ میشه ... یه حسی بهش دارم ... مثل اينکه یه مرد کوچک رو در مقابلم ميبينم ... عروسکم و بغل کردم ... صداش میکنم میگم مامانی بگو  نی نی میگه ننه ... میگم نی نی میگه ننه ... ای بابا ... گوشش کو گوش عروسک و با دست میگیره و محکم میکشه ... دماغش کو دهنش رو نشون میده ... خب فسقل چشاش کو میدوه میره تفنگشو میاره محکم فرو میکنه تو چشم من ... میبینه دردم اومده  دلش برام میسوزه شيشه شيرش رو با فشار فرو میکنه تو دهنم ... بعد یه تیکه بيسکوييت ... بعد میره عقب داد ميزنه بالا ااااااااااا و بعد کيووووووووو ...شليک می کنه ... بايد بميرم ...

 

وبگردی از بیستون دل

 

در ازدحام اين همه پياده

من مات نگاه توام

وقتی که رخ به رخ می شويم

 

شعر امروز

سوختم از عشق رويت، سوختم من، همچو شمع
                            اشك بردامان، چه خوش اندوختم من، همچو شمع

                                             سوختم تا روشني بخشم، ببينم روي تو
                                                  مجلس آرا گشتم و افروختم من، همچو شمع

                                سوختم در جمع و كس آگه نشد از حال من
                               تا نظر بر روي ماهت دوختم من، همچو شمع

سوختم اندر حضور تو، ز شوق ديدنت
                    اينچنين آتش به سر مي‌سوختم من، همچو شمع

                                           سوختم آهسته و آرام از برق نگاهت
                                                     در ميان شعله اما، ساختم من، همچو شمع

سوختم چون شمع، اشكي هم به جا از من نماند
                           جان به آتش اينچنين بفروختم من، همچو شمع

سوختم پروانه‌ي فكر و خيال خويش را
                         تا لباس عشق بر تن دوختم من، همچو شمع

               سوختم دستم بگير «افتاده‌ام» از شوق وصل
             راه و رسم عاشقي، آموختم من، همچو شمع.

 شاعر:اکبر محکمی«اُفتاده»

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۳

من بی تاب بودنم ...

ديروز یه روز نو بود … اه تصمیم داشتم از زير صفر دوباره شروع کنم …به خاطر همین عنوان وبلاگ رو گذاشتم از چه رو دلتنگی ؟؟؟ دلخوشی ها کم نیست … فکر میکردم خب یه بخشی از این دلتنگی ها به خاطر اون خوشی ها قابل تحمله …یکیشم پسرم … ولی گاهی اوقات میبرم …

نه نه من اینجا نیومدم که غر بزنم … من اومدم که دلتنگی ها رو فراموش کنم و از خوشی هام بنویسم … از اینکه پسرم با همه وجود داد میزنه که من ماله اونم … این تملکی که هیچ کسی قدرتش و نداره که من از اون بگیره یا اونو از من … مادر بودن … درد میکشی که موجودی به دنیا بیاد … و انگار با مفهموم درد مادر میشی …

راستی این مکالمه اگه سر میز شام اتفاق بیفته … به نظر شما غذا چی بوده ؟؟؟

فسقل داره تند تند غذایی که از ظرفش بيرون ريخته رو جمع میکنه … باباش میگه این همه جنتلمنی تو ژن ايگرگته بابا جان … نذار ژن ايکس بهت غالب شه … میخندم … میگم آره فقط يادت باشه همه جااينو بگی …

فسقل انگار فهمید که موضوع حرفه … شد گرگ قصه حبه انگور … و صدای فریاد آقا گرگه رفت هوا … باباش گفت ای بابا ژن های ايکست داره قالب میشه که … من زيادی حساس شدم … همش شوخيه …

 

اینم تو وبلاگ ستاره شب خوندم ...

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه نادیده گرفتن عشق است .عشقی که معشوقه ی آن به شما تعلق ندارد.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه نداشتن كسي است که الفبای دوست داشتن را برایتان تکرار کند و شما از او رسم محبت بیاموزید.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه گذاشتن سدی در برابر رودی ست که در چشمهایتان جاری است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانید به آن تکیه کنید و از غم زندگی برایش اشک بریزید.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه فراموش شدن است ،فراموش شدن و فراموش کردن بهترين روزهاي زندگي ست.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیتان است، که مجبورید آخرش را با جدایی به سرانجام برسانید.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه نداشتن يک همراه واقعی ست ،که در سخت ترين شرايط همدم شما باشد.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه به دست فراموشي سپردن زيباترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلكه وجود افرادي كه فكركنند عميق ترين درد در زندگي شما مردن است...


  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳

کاش ميشد سرنوشت رو از سر نوشت

من فکر می کنم که تصمیم هایی وجود دارد که هیچ کس نباید ناچار به اتخاذشان بشود - به گزینه هایی که بار بی اندازه ای بر ذهن اش می گذارد - و در نهایت هر چه کنی سرانجام پشیمان می شوی و تا آخرین روز زندگی نیز پشیمان می مانی .

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

بی قرارم

گاهی دلم برای تو تنگ می شود     


                                             گاهی برای خود


گاهی دنيا رو به چشم تو می بینم


                                             گاهی به چشم خود


گاهی به شوق تو شاد  می شوم     


                                             گاهی به شوق خود


گاهی ساعتها با تو می خندم


                                             گاهی به کار خود

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

در من انگار کسی در پی انکار من است

گشتم گشتم اما نشد ! نه به آرزوهام رسيدم نه به خودم نه به زندگی !‌باور کن منم مثل همه مثل تو دل سپردم به اين زندگی و بعدش دوندگی ولی ارزوهامو پيدا نکردم.اما امروز به يه راه حل جديد رسيدم دارم ارزوهای جديدی می سازم که هيچ وجه تشابهی با قبلی ها نداره.حالا می خوام تو هم بدونی  من شکست نخوردم.من تنها به جايی برگشتم که بايد زودتر از اينا بر ميگشتم.من ارزوهامو از نو افريدم

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

نامه دوم

سلام.  حال من خوب است . ملالی نيست جز کُم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب ميگويند. با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان. نه عزیز جان . نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه . از نو برایت می نویسم، : حال من خوب است اما تو باور نکن. بازهم به دل تنگ نا ماندگار من سری بزن که مونس جان است و مُسر اسرار.

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

دفتر اول

سلام

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳